چو لهراسپ بنشست بر تخت داد
به شاهنشهی تاج بر سر نهاد
۱جهان آفرین را ستایش گرفت
نیایش ورا در فزایش گرفت
۲چنین گفت کز داور داد و پاک
پر امید باشید و با ترس و باک
۳نگارندهٔ چرخ گردنده اوست
فزایندهٔ فره بنده اوست
۴چو دریا و کوه و زمین آفرید
بلند آسمان از برش برکشید
۵یکی تیز گردان و دیگر بجای
به جنبش ندادش نگارنده پای
۶چو موی از بر گوی و ما در میان
به رنج تن و آز و سود و زیان
۷تو شادان دل و مرگ چنگال تیز
نشسته چو شیر ژیان پرستیز
۸ز آز و فزونی به یکسو شویم
به نادانی خویش خستو شویم
۹ازین تاج شاهی و تخت بلند
نجوییم جز داد و آرام و پند
۱۰مگر بهرهمان زین سرای سپنج
نیاید همی کین و نفرین و رنج
۱۱من از پند کیخسرو افزون کنم
ز دل کینه و آز بیرون کنم
۱۲بسازید و از داد باشید شاد
تن آسان و از کین مگیرید یاد
۱۳مهان جهان آفرین خواندند
ورا شهریار زمین خواندند
۱۴گرانمایه لهراسپ آرام یافت
خرد مایه و کام پدرام یافت
۱۵از آن پس فرستاد کسها به روم
به هند و به چین و به آباد بوم
۱۶ز هر مرز هرکس که دانا بدند
به پیمانش اندر توانا بدند
۱۷ز هر کشوری بر گرفتند راه
برفتند پویان به نزدیک شاه
۱۸ز دانش چشیدند هر شور و تلخ
ببودند با کام چندی به بلخ
۱۹یکی شارسانی برآورد شاه
پر از برزن و کوی و بازارگاه
۲۰به هر برزنی جشنگاهی سده
همهگرد بر گردش آتشکده
۲۱یکی آذری ساخت برزین به نام
که با فرخی بود و با برز و کام
۲۲