چو بنشست بر گاه شاه اردشیر
بیاراست آن تخت شاپور پیر
۱کمر بست و ایرانیان را بخواند
بر پایهٔ تخت زرین نشاند
۲چنین گفت کز دور چرخ بلند
نخواهم که باشد کسی را گزند
۳جهان گر شود رام با کام من
ببینند تیزی و آرام من
۴ور ایدونک با ما نسازد جهان
بسازیم ما با جهان جهان
۵برادر جهان ویژه ما را سپرد
ازیرا که فرزند او بود خرد
۶فرستم روان ورا آفرین
که از بدسگالان بشست او زمین
۷چو شاپور شاپور گردد بلند
شود نزد او گاه و تاج ارجمند
۸سپارم بدو گاه و تاج و سپاه
که پیمان چنین کرد شاپور شاه
۹من این تخت را پایکار ویام
همان از پدر یادگار ویام
۱۰شما یکسره داد یاد آورید
بکوشید و آیین و داد آورید
۱۱چنان دان که خوردیم و بر ما گذشت
چو مردی همه رنج ما باد گشت
۱۲چو ده سال گیتی همی داشت راست
بخورد و ببخشید چیزی که خواست
۱۳نجست از کسی باژ و ساو و خراج
همی رایگان داشت آن گاه و تاج
۱۴مر او را نکوکار زان خواندند
که هرکس تنآسان ازو ماندند
۱۵چو شاپور گشت از در تاج و گاه
مر او را سپرد آن خجسته کلاه
۱۶نگشت آن دلاور ز پیمان خویش
به مردی نگه داشت سامان خویش
۱۷