و دیگر که از شهر ارمان شدند
به کینه سوی زابلستان شدند
۱شماساس کز پیش جیحون برفت
سوی سیستان روی بنهاد و تفت
۲خزروان ابا تیغزن سی هزار
ز ترکان بزرگان خنجرگزار
۳برفتند بیدار تا هیرمند
ابا تیغ و با گرز و بخت بلند
۴ز بهر پدر زال با سوگ و درد
به گوراب اندر همی دخمه کرد
۵به شهر اندرون گرد مهراب بود
که روشن روان بود و بیخواب بود
۶فرستادهای آمد از نزد اوی
به سوی شماساس بنهاد روی
۷به پیش سراپرده آمد فرود
ز مهراب دادش فراوان درود
۸که بیداردل شاه توران سپاه
بماناد تا جاودان با کلاه
۹ز ضحاک تازیست ما را نژاد
بدین پادشاهی نیم سخت شاد
۱۰به پیوستگی جان خریدم همی
جز این نیز چاره ندیدم همی
۱۱کنون این سرای و نشست منست
همان زاولستان به دست منست
۱۲ازایدر چو دستان بشد سوگوار
ز بهر ستودان سام سوار
۱۳دلم شادمان شد به تیمار اوی
برآنم که هرگز نبینمش روی
۱۴زمان خواهم از نامور پهلوان
بدان تا فرستم هیونی دوان
۱۵یکی مرد بینادل و پرشتاب
فرستم به نزدیک افراسیاب
۱۶مگر کز نهان من آگه شود
سخنهای گوینده کوته شود
۱۷نثاری فرستم چنان چون سزاست
جز این نیز هرچ از در پادشاست
۱۸گر ایدونک گوید به نزد من آی
جز از پیش تختش نباشم به پای
۱۹همه پادشاهی سپارم بدوی
همیشه دلی شاد دارم بدوی
۲۰تن پهلوان را نیارم به رنج
فرستمش هرگونه آگنده گنج
۲۱ازین سو دل پهلوان را ببست
وزان در سوی چاره یازید دست
۲۲نوندی برافگند نزدیک زال
که پرنده شو باز کن پر و بال
۲۳به دستان بگو آنچ دیدی ز کار
بگویش که از آمدن سر مخار
۲۴که دو پهلوان آمد ایدر بجنگ
ز ترکان سپاهی چو دشتی پلنگ
۲۵دو لشکر کشیدند بر هیرمند
به دینارشان پای کردم به بند
۲۶گر از آمدن دم زنی یک زمان
برآید همی کامهٔ بدگمان
۲۷