چو نرسی نشست از بر تخت عاج
به سر بر نهاد آن سزاوار تاج
۱همه مهتران با نثار آمدند
ز درد پدر سوکوار آمدند
۲بریشان سپهدار کرد آفرین
که ای مهربانان باداد و دین
۳بدانید کز کردگار جهان
چنین رفت کار آشکار و نهان
۴که ما را فزونی خرد داد و شرم
جوانمردی و داد و آواز نرم
۵همان ایمنی شادمانی بود
کرا ز اخترش مهربانی بود
۶خردمند مرد ار ترا دوست گشت
چنان دان که با تو ز یک پوست گشت
۷تو کردار خوب از توانا شناس
خرد نیز نزدیک دانا شناس
۸دلیری ز هشیار بودن بود
دلاور به جای ستودن بود
۹هرانکس که بگریزد از کارکرد
ازو دور شد نام و ننگ و نبرد
۱۰همان کاهلی مردم از بددلیست
همآواز آن بددلی کاهلیست
۱۱همی زیست نه سال با رای و پند
جهان را سخن گفتنش سودمند
۱۲چو روزش فراز آمد و بخت شوم
شد آن ترگ پولاد بر سان موم
۱۳دوان شد به بالینش شاه اورمزد
به رخشانی لاله اندر فرزد
۱۴که فرزند آن نامور شاه بود
فرزوان چو در تیره شب ماه بود
۱۵بدو گفت کای نازدیده جوان
مبر دست سوی بدی تا توان
۱۶تو از جای بهرام و نرسی به بخت
سزاوار تاجی و زیبای تخت
۱۷بدین زور و بالا و این فر و یال
بهر دانش از هرکسی بیهمال
۱۸مبادا که تاج از تو گریان شود
دل انجمن بر تو بریان شود
۱۹جهان را به آیین شاهان بدار
چو آمختی از پاک پروردگار
۲۰به فرجام هم روز تو بگذرد
سپهر روانت به پی بسپرد
۲۱چنان رو که پرسند پاسخ کنی
به پاسخگری روز فرخ کنی
۲۲بگفت این و چادر به سر درکشید
یکی بادسرد از جگر برکشید
۲۳همان روز گفتی که نرسی نبود
همان تخت و دیهیم و کرسی نبود
۲۴