یکی دختری بود پوران بنام
چو زن شاه شد کارها گشت خام
۱بران تخت شاهیش بنشاندند
بزرگان برو گوهر افشاندند
۲چنین گفت پس دخت پوران که من
نخواهم پراگندن انجمن
۳کسی راکه درویش باشد ز گنج
توانگر کنم تانماند به رنج
۴مبادا ز گیتی کسی مستمند
که از درد او بر من آید گزند
۵ز کشور کنم دور بدخواه را
بر آیین شاهان کنم گاه را
۶نشانی ز پیروز خسرو بجست
بیاورد ناگاه مردی درست
۷خبر چون به نزدیک پوران رسید
ز لشکر بسی نامور برگزید
۸ببردند پیروز راپیش اوی
بدو گفت کای بد تن کینه جوی
۹ز کاری که کردی بیابی جزا
چنانچون بود در خور ناسزا
۱۰مکافات یابی ز کرده کنون
برانم ز گردن تو را جوی خون
۱۱ز آخر هم آنگه یکی کره خواست
به زین اندرون نوز نابوده راست
۱۲ببستش بران باره بر همچوسنگ
فگنده به گردن درون پالهنگ
۱۳چنان کرهٔ تیز نادیده زین
به میدان کشید آن خداوند کین
۱۴سواران به میدان فرستاد چند
به فتراک بر گرد کرده کمند
۱۵که تا کره او را همیتاختی
زمان تا زمانش بینداختی
۱۶زدی هر زمان خویشتن بر زمین
بران کره بربود چند آفرین
۱۷چنین تا برو بر بدرید چرم
همیرفت خون از برش نرم نرم
۱۸سرانجام جانش به خواری به داد
چرا جویی از کار بیداد داد
۱۹همیداشت این زن جهان را به مهر
نجست از بر خاک باد سپهر
۲۰چو شش ماه بگذشت بر کار اوی
ببد ناگهان کژ پرگار اوی
۲۱به یک هفته بیمار گشت و بمرد
ابا خویشتن نام نیکی ببرد
۲۲چنین است آیین چرخ روان
توانا به هر کار و ما ناتوان
۲۳