چو شاپور بنشست بر تخت داد
کلاه دلفروز بر سر نهاد
۱شدند انجمن پیش او بخردان
بزرگان فرزانه و موبدان
۲چنین گفت کای نامدار انجمن
بزرگان پردانش و رایزن
۳منم پاک فرزند شاه اردشیر
سرایندهٔ دانش و یادگیر
۴همه گوش دارید فرمان من
مگردید یکسر ز پیمان من
۵وزین هرچ گویم پژوهش کنید
وگر خام گویم نکوهش کنید
۶چو من دیدم اکنون به سود و زیان
دو بخشش نهاده شد اندر میان
۷یکی پادشا پاسبان جهان
نگهبان گنج کهان و مهان
۸وگر شاه با داد و فرخ پیست
خرد بیگمان پاسبان ویست
۹خرد پاسبان باشد و نیکخواه
سرش برگذارد ز ابر سیاه
۱۰همه جستنش داد و دانش بود
ز دانش روانش به رامش بود
۱۱دگر آنک او بآزمون خرد
بکوشد بمردی و گرد آورد
۱۲به دانش ز یزدان شناسد سپاس
خنک مرد دانا و یزدانشناس
۱۳به شاهی خردمند باشد سزا
به جای خرد زر شود بیبها
۱۴توانگر شود هرک خشنود گشت
دل آرزو خانهٔ دود گشت
۱۵کرا آرزو بیش تیمار بیش
بکوش ونیوش و منه آز پیش
۱۶به آسایش و نیکنامی گرای
گریزان شو از مرد ناپاک رای
۱۷به چیز کسان دست یازد کسی
که فرهنگ بهرش نباشد بسی
۱۸مرا بر شما زان فزونست مهر
که اختر نماید همی بر سپهر
۱۹همان رسم شاه بلند اردشیر
بجای آورم با شما ناگزیر
۲۰ز دهقان نخواهم جز از سی یکی
درم تا به لشکر دهم اندکی
۲۱مرا خوبی و گنج آباد هست
دلیری و مردی و بنیاد هست
۲۲ز چیز کسان بینیازیم نیز
که دشمن شود مردم از بهر چیز
۲۳بر ما شما را گشتادهست راه
به مهریم با مردم نیکخواه
۲۴بهر سو فرستیم کارآگهان
بجوییم بیدار کار جهان
۲۵نخواهیم هرگز به جز آفرین
که بر ما کنند از جهانآفرین
۲۶مهان و کهان پاک برخاستند
زبان را به خوبی بیاراستند
۲۷به شاپور بر آفرین خواندند
زبرجد به تاجش برافشاندند
۲۸همی تازه شد رسم شاه اردشیر
بدو شاد گشتند برنا و پیر
۲۹