چو شاپور بنشست بر جای عم
از ایران بسی شاد و بهری دژم
۱چنین گفت کای نامور بخردان
جهاندیده و رایزن موبدان
۲بدانید کان کس که گوید دروغ
نگیرد ازین پس بر ما فروغ
۳دروغ از بر ما نباشد ز رای
که از رای باشد بزرگی به جای
۴همان مر تن سفله را دوستدار
نیابی به باغ اندرون چون نگار
۵سری را کجا مغز باشد بسی
گواژه نباید زدن بر کسی
۶زبان را نگهدار باید بدن
نباید روان را به زهر آژدن
۷که بر انجمن مرد بسیار گوی
بکاهد به گفتار خود آبروی
۸اگر دانشی مرد راند سخن
تو بشنو که دانش نگردد کهن
۹دل مرد مطمع بود پر ز درد
به گرد طمع تا توانی مگرد
۱۰مکن دوستی با دروغ آزمای
همان نیز با مرد ناپاکرای
۱۱سرشت تن از چار گوهر بود
گذر زین چهارانش کمتر بود
۱۲اگر سفلهگر مرد با شرم و راد
به آزادگی یک دل و یک نهاد
۱۳سیم کو میانه گزیند ز کار
بسند آیدش بخشش کردگار
۱۴چهارم که بپراگند بر گزاف
همی دانشی نام جوید ز لاف
۱۵دو گیتی بیابد دل مرد راد
نباشد دل سفله یک روز شاد
۱۶بدین گیتی او را بود نام زشت
بدان گیتیاندر نیابد بهشت
۱۷دو گیتی نیابد دل مرد لاف
که بپراگند خواسته بر گزاف
۱۸ستوده کسی کو میانه گزید
تن خویش را آفرین گسترید
۱۹شما را جهانآفرین یار باد
همیشه سر بخت بیدار باد
۲۰جهاندارمان باد فریادرس
که تخت بزرگی نماند به کس
۲۱بگفت این و از پیش برخاستند
ز یزدان برو آفرین خواستند
۲۲چو شد سالیان پنج بر چار ماه
بشد شاه روزی به نخچیرگاه
۲۳جهان شد پر از یوز و بازان و سگ
چه پرنده و چند تازان به تگ
۲۴ستاره زدند از پی خوابگاه
چو چیزی بخورد و بیاسود شاه
۲۵سه جام می خسروانی بخورد
پراندیشه شد سر سوی خواب کرد
۲۶پراگنده گشتند لشکر همه
چو در خواب شد شهریار رمه
۲۷بخفت او و از دشت برخاست باد
که کس باد ازان سان ندارد به یاد
۲۸فروبرده چوب ستاره بکند
بزد بر سر شهریار بلند
۲۹جهانجوی شاپور جنگی بمرد
کلاه کیی دیگری را سپرد
۳۰میاز و مناز و متاز و مرنج
چه تازی به کین و چه نازی به گنج
۳۱که بهر تو اینست زین تیرهگوی
هنر جوی و راز جهان را مجوی
۳۲که گر بازیابی به پیچی بدرد
پژوهش مکن گرد رازش مگرد
۳۳چنین است کردار این چرخ تیر
چه با مرد برنا چه با مردپیر
۳۴