کنون ای سخنگوی بیدارمغز
یکی داستانی بیارای نغز
۱سخن چون برابر شود با خرد
روان سراینده رامش برد
۲کسی را که اندیشه ناخوش بود
بدان ناخوشی رای او گُش بود
۳همی خویشتن را چلیپا کند
به پیش خردمند رسوا کند
۴ولیکن نبیند کس آهوی خویش
ترا روشن آید همه خوی خویش
۵اگر داد باید که ماند بجای
بیارای ازین پس بدانا نمای
۶چو دانا پسندد پسندیده گشت
به جوی تو در، آب چون دیده گشت
۷ز گفتار دهقان کنون داستان
تو برخوان و برگوی با راستان
۸کهنگشته این داستانها ز من
همی نو شود بر سر انجمن
۹اگر زندگانی بود دیریاز
برین دین خرم بمانم دراز
۱۰یکی میوهداری بماند ز من
که بارد همی بار او بر چمن
۱۱ازان پس که بنمود پنچاه و هشت
بسر بر فراوان شگفتی گذشت
۱۲همی آز کمتر نگردد بسال
همی روز جوید بتقویم و فال
۱۳چه گفتهست آن موبد پیشرو
که هرگز نگردد کهنگشته نو
۱۴تو چندان که گویی سخنگوی باش
خردمند باش و جهانجوی باش
۱۵چو رفتی سر و کار با ایزدست
اگر نیک باشدت جای ار بَدَست
۱۶نگر تا چه کاری، همان بدروی
سخن هرچه گویی، همان بشنوی
۱۷درشتی ز کس نشنود نرمگوی
به جز نیکوی در زمانه مجوی
۱۸به گفتار دهقان کنون بازگرد
نگر تا چه گوید سراینده مرد
۱۹