چو بگذشت زو شاه شد یزدگرد
به ماه سفندار مذ روز ارد
۱چه گفت آن سخنگوی مرد دلیر
چو از گردش روز برگشت سیر
۲که باری نزادی مرا مادرم
نگشتی سپهر بلند از برم
۳به پرگار تنگ و میان دو گوی
چه گویم جز از خامشی نیست روی
۴نه روز بزرگی نه روز نیاز
نماند همی برکسی بر دراز
۵زمانه ز ما نیست چون بنگری
ندارد کسی آلت داوری
۶به یارای خوان و به پیمای جام
ز تیمار گیتی مبر هیچ نام
۷اگر چرخ گردان کشد زین تو
سرانجام خاکست بالین تو
۸دلت را به تیمار چندین مبند
بس ایمن مشو بر سپهر بلند
۹که با پیل و با شیربازی کند
چنان دان که از بینیازی کند
۱۰تو بیجان شوی او بماند دراز
درازست گفتار چندین مناز
۱۱تو از آفریدون فزونتر نه ای
چو پرویز باتخت و افسر نه ای
۱۲به ژرفی نگه کن که با یزدگرد
چه کرد این برافراخته هفت گرد
۱۳چو بر خسروی گاه بنشست شاد
کلاه بزرگی به سر برنهاد
۱۴چنین گفت کز دور چرخ روان
منم پاک فرزند نوشین روان
۱۵پدر بر پدر پادشاهی مراست
خور و خوشه و برج ماهی مراست
۱۶بزرگی دهم هر که کهتر بود
نیازارم آن راکه مهتر بود
۱۷نجویم بزرگی و فرزانگی
همان رزم و تندی و مردانگی
۱۸که برکس نماند همی زور و بخت
نه گنج و نه دیهیم شاهی نه تخت
۱۹همی نام جاوید باید نه کام
بینداز کام و برافراز نام
۲۰برین گونه تا سال شد بر دو هشت
همی ماه و خورشید بر سر گذشت
۲۱