ز خاور چو خورشید بنمود تاج
گل زرد شد بر زمین رنگ ساج
۱ز گنجور دستور بستد کلید
خورش خانه و خمهای نبید
۲بدژدر هرانکس که بد مهتری
وزان جنگیان رنج دیده سری
۳خورشها فرستاد و چندی نبید
هم از بویها نرگس و شنبلید
۴پرستندهٔ باده را پیش خواند
به خوبی سخنها فراوان براند
۵بدو گفت کامشب تویی بادهده
به طایر همه بادهٔ ساده ده
۶همان تا بدارند باده به دست
بدان تا بخسپند و گردند مست
۷بدو گفت ساقی که من بندهام
به فرمان تو در جهان زندهام
۸چو خورشید بر باختر گشت زرد
شب تیره گفتش که از راه برد
۹می خسروی خواست طایر به جام
نخستین ز غسانیان برد نام
۱۰چو بگذشت یک پاس از تیره شب
بیاسود طایر ز بانگ جلب
۱۱برفتند یکسر سوی خوابگاه
پرستندگان را بفرمود شاه
۱۲که با کس نگوید سخن جز براز
نهانی در دژ گشادند باز
۱۳بدان شاه شاپور خود چشم داشت
از آواز مستان به دل خشم داشت
۱۴چو شمع از در دژ بیفروخت گفت
که گشتیم با بخت بیدار جفت
۱۵مر آن ماهرخ را به پردهسرای
بفرمود تا خوب کردند جای
۱۶سپه را همه سر به سر گرد کرد
گزین کرد مردان ننگ و نبرد
۱۷به باره برآورد چندی سوار
هرانکس که بود از در کارزار
۱۸به دژ در شد و کشتن اندرگرفت
همه گنجهای کهن برگرفت
۱۹سپه بود با طایر اندر حصار
همه مست خفته فزون از هزار
۲۰دگر خفته آسیمه برخاستند
به هر جای جنگی بیاراستند
۲۱ازیشان کس از بیم ننمود پشت
بسی نامور شاه ایران بکشت
۲۲چو شد طایر اندر کف او اسیر
بیامد برهنه دوان ناگزیر
۲۳به چنگ وی آمد حصار و بنه
گرفتار شد مردم بدتنه
۲۴ببود آن شب و بامداد پگاه
چو خورشید بنمود زرین کلاه
۲۵یکی تخت پیروزه اندر حصار
به آیین نهادند و دادند بار
۲۶چو از بارپردخته شد شهریار
به نزدیک او شد گل نوبهار
۲۷ز یاقوت سرخ افسری بر سرش
درفشان ز زربفت چینی برش
۲۸بدانست کاین جادوی کار اوست
بدو بد رسیدن ز کردار اوست
۲۹چنین گفت کای شاه آزاد مرد
نگه کن که که فرزند با من چه کرد
۳۰چنین گفت شاپور بدنام را
که از پرده چون دخت بهرام را
۳۱بیاری و رسوا کنی دوده را
برانگیزی آن کین آسوده را
۳۲به دژخیم فرمود تا گردنش
زند به آتش اندر بسوزد تنش
۳۳سر طایر از ننگ در خون کشید
دو کتف وی از پشت بیرون کشید
۳۴هرانکس کجا یافتی از عرب
نماندی که با کس گشادی دو لب
۳۵ز دو دست او دور کردی دو کفت
جهان ماند از کار او در شگفت
۳۶عرابی ذوالاکتاف کردش لقب
چو از مهره بگشاد کفت عرب
۳۷وزانجا یگه شد سوی پارس باز
جهانی همه برد پیشش نماز
۳۸برین نیز بگذشت چندی سپهر
وزان پس دگرگونه بنمود چهر
۳۹