به شبگیر شاپور یل برنشست
همی رفت جوشان کمانی به دست
۱سیه جوشن خسروی در برش
درفشان درفش سیه بر سرش
۲ز دیوار دژ مالکه بنگرید
درفش و سر نامداران بدید
۳چو گل رنگ رخسار و چون مشک موی
به رنگ طبرخون گل مشک بوی
۴بشد خواب و آرام زان خوب چهر
بر دایه شد با دلی پر ز مهر
۵بدو گفت کین شاه خورشیدفش
که ایدر بیامد چنین کینهکش
۶بزرگی او چون نهان منست
جهان خوانمش کو جهان منست
۷پیامی ز من نزد شاپور بر
به رزم آمدست او ز من سور بر
۸بگویش که با تو ز یک گوهرم
هم از تخم نرسی کنداورم
۹همان نیز با کین نه هم گوشهام
که خویش توام دختر نوشهام
۱۰مرا گر بخواهی حصار آن تست
چو ایوان بیابی نگار آن تست
۱۱برین کار با دایه پیمان کنی
زبان در بزرگی گروگان کنی
۱۲بدو دایه گفت آنچ فرمان دهی
بگویم بیارمت زو آگهی
۱۳چو شب در زمین پادشاهی گرفت
ز دریا به دریا سپاهی گرفت
۱۴زمین تیرهگون کوه چون نیل شد
ستاره به کردار قندیل شد
۱۵تو گویی که شمعست سیصدهزار
بیاویخته ز آسمان حصار
۱۶بشد دایه لرزان پر از ترس و بیم
ز طایر همی شد دلش بدو نیم
۱۷چو آمد به نزدیک پردهسرای
خرامید نزدیک آن پاکرای
۱۸بدو گفت اگر نزد شاهم بری
بیابی ز من تاج و انگشتری
۱۹هشیوار سالار بارش ببرد
ز دهلیز پرده بر شاه گرد
۲۰بیامد زمین را به مژگان برفت
سخن هرچ بشنید با شاه گفت
۲۱ز گفتار او شاد شد شهریار
بخندید و دینار دادش هزار
۲۲دو یاره یکی طوق و انگشتری
ز دیبای چینی و از بربری
۲۳چنین داد پاسخ که با ماه روی
به خوبی سخنها فراوان بگوی
۲۴بگویش که گفت او به خورشید و ماه
به زنار و زردشت و فرخ کلاه
۲۵که هر چیز کز من بخواهی همی
گر از پادشاهی بکاهی همی
۲۶ز من هیچ بد نشنود گوش تو
نجویم جدایی ز آغوش تو
۲۷خریدارم او را به تخت و کلاه
به فرمان یزدان و گنج و سپاه
۲۸چو بشنید پاسخ هم اندر زمان
ز پرده بیامد بر دژ دوان
۲۹شنیده بران سرو سیمین بگفت
که خورشید ناهید را گشت جفت
۳۰ز بالا و دیدار شاپور شاه
بگفت آنچ آمد به تابنده ماه
۳۱