چو یک چند بگذشت بر شاه روز
فروزنده شد تاج گیتی فروز
۱ز غسانیان طایر شیردل
که دادی فلک را به شمشیر دل
۲سپاهی ز رومی و از قادسی
ز بحرین و از کرد وز پارسی
۳بیامد به پیرامن طیسفون
سپاهی ز اندازه بیش اندرون
۴به تاراج داد آن همه بوم و بر
کرا بود با او پی و پا و پر
۵ز پیوند نرسی یکی یادگار
کجا نوشه بد نام آن نوبهار
۶بیامد به ایوان آن ماهروی
همه طیسفون گشت پر گفتوگوی
۷ز ایوانش بردند و کردند اسیر
که دانا نبودند و دانشپذیر
۸چو یک سال نزدیک طایر بماند
ز اندیشگان دل به خون در نشاند
۹ز طایر یکی دختش آمد چو ماه
تو گفتی که نرسیست با تاج و گاه
۱۰پدر مالکه نام کردش چو دید
که دختش همی مملکت را سزید
۱۱چو شاپور را سال شد بیست و شش
مهیوش کیی گشت خورشیدفش
۱۲به دشت آمد و لشکرش را بدید
ده و دو هزار از یلان برگزید
۱۳ابا هر یکی بادپایی هیون
به پیش اندرون مرد صد رهنمون
۱۴هیون برنشستند و اسپان به دست
برفتند گردان خسروپرست
۱۵ازان پس ابا ویژگان برنشست
میان کیی تاختن را بببست
۱۶برفت از پس شاه غسانیان
سرافراز طایر هژبر ژیان
۱۷فراوان کس از لشکر او بکشت
چو طایر چنان دید بنمود پشت
۱۸برآمد خروشیدن داروگیر
ازیشان گرفتند چندی اسیر
۱۹که اندازهٔ آن ندانست کس
برفتند آن ماندگان زان سپس
۲۰حصاری شدند آن سپه در یمن
خروش آمد از کودک و مرد و زن
۲۱بیاورد شاپور چندان سپاه
که بر مور و بر پشه بربست راه
۲۲ورا با سپاهش به دژ در بیافت
در جنگ و راه گریزش نیافت
۲۳شب و روز یک ماهشان جنگ بود
سپه را به دژ بر علف تنگ بود
۲۴