به شاهی برو آفرین خواندند
همه مهتران گوهر افشاندند
۱یکی موبدی بود شهرو به نام
خردمند و شایسته و شادکام
۲بیامد به کرسی زرین نشست
میان پیش او بندگی را ببست
۳جهان را همی داشت با داد و رای
سپه را به هر نیک و بد رهنمای
۴پراگنده گنج و سپاه ورا
بیاراست ایوان و گاه ورا
۵چنین تا برآمد برین پنج سال
برافراخت آن کودک خرد یال
۶نشسته شبی شاه در طیسفون
خردمند موبد به پیش اندرون
۷بدانگه که خورشید برگشت زرد
پدید آمد آن چادر لاژورد
۸خروش آمد از راه اروندرود
به موبد چنین گفت هست این درود
۹چنین گفت موبد بران شاه خرد
که ای پاکدل نیک پی شاه گرد
۱۰کنون مرد بازاری و چاره جوی
ز کلبه سوی خانه بنهاد روی
۱۱چو بر دجله بر یکدگر بگذرند
چنین تنگ پل را به پی بسپرند
۱۲بترسد چنین هرکس از بیم کوس
چنین برخروشند چون زخم کوس
۱۳چنین گفت شاپور با موبدان
که ای پرهنر نامور بخردان
۱۴پلی دیگر اکنون بباید زدن
شدن را یکی راه باز آمدن
۱۵بدان تا چنین زیردستان ما
گر از لشکری در پرستان ما
۱۶به رفتن نباشند زین سان به رنج
درم داد باید فراوان ز گنج
۱۷همه موبدان شاد گشتند سخت
که سبز آمد آن نارسیده درخت
۱۸یکی پل بفرمود موبد دگر
به فرمان آن کودک تاجور
۱۹ازو شادمان شد دل مادرش
بیاورد فرهنگ جویان برش
۲۰به زودی به فرهنگ جایی رسید
کز آموزگاران سراندر کشید
۲۱چو بر هفت شد رسم میدان نهاد
همآورد و هم رسم چوگان نهاد
۲۲بهشتم شد آیین تخت و کلاه
تو گفتی کمر بست بهرامشاه
۲۳تن خویش را از در فخر کرد
نشستنگه خود به اصطخر کرد
۲۴بر آیین فرخ نیاکان خویش
گزیده سرافراز و پاکان خویش
۲۵