لرد مغرب آن سراپا مکر و فن
اهل دین را داد تعلیم وطن
۱او بفکر مرکز و تو در نفاق
بگذر از شام و فلسطین و عراق
۲تو اگر داری تمیز خوب و زشت
دل نبندی با کلوخ و سنگ و خشت
۳چیست دین برخاستن از روی خاک
تا ز خود آگاه گردد جان پاک
۴می نگنجد آنکه گفت الله هو
در حدود این نظام چار سو
۵پر که از خاک و برخیزد ز خاک
حیف اگر در خاک میرد جان پاک
۶گرچه آدم بردمید از آب و گل
رنگ و نم چون گل کشید از آب و گل
۷حیف اگر در آب و گل غلطد مدام
حیف اگر برتر نپرد زین مقام
۸گفت تن در شو بخاک رهگذر
گفت جان پهنای عالم را نگر
۹جان نگنجد در جهات ای هوشمند
مرد حر بیگانه از هر قید و بند
۱۰حر ز خاک تیره آید در خروش
زانکه از بازان نیاید کار موش
۱۱آن کف خاکی که نامیدی وطن
اینکه گوئی مصر و ایران و یمن
۱۲با وطن اهل وطن را نسبتی است
زانکه از خاکش طلوع ملتی است
۱۳اندرین نسبت اگر داری نظر
نکته ئی بینی ز مو باریک تر
۱۴گرچه از مشرق برآید آفتاب
با تجلی های شوخ و بی حجاب
۱۵در تب و تاب است از سوز درون
تا ز قید شرق و غرب آید برون
۱۶بر دمد از مشرق خود جلوه مست
تا همه آفاق را آرد بدست
۱۷فطرتش از مشرق و مغرب بری است
گرچه او از روی نسبت خاوری است
۱۸