صاحب سرمایه از نسل خلیل
یعنی آن پیغمبری بی جبرئیل
۱زانکه حق در باطل او مضمر است
قلب او مؤمن دماغش کافر است
۲غربیان گم کرده اند افلاک را
در شکم جویند جان پاک را
۳رنگ و بو از تن نگیرد جان پاک
جز به تن کاری ندارد اشتراک
۴دین آن پیغمبری حق ناشناس
بر مساوات شکم دارد اساس
۵تا اخوت را مقام اندر دل است
بیخ او در دل نه در آب و گل است
۶هم ملوکیت بدن را فربهی است
سینهٔ بی نور او از دل تهی است
۷مثل زنبوری که بر گل میچرد
برگ را بگذارد و شهدش برد
۸شاخ و برگ و رنگ و بوی گل همان
بر جمالش نالهٔ بلبل همان
۹از طلسم رنگ و بوی او گذر
ترک صورت گوی و در معنی نگر
۱۰مرگ باطن گرچه دیدن مشکل است
گل مخوان او را که در معنی گل است
۱۱هر دو را جان ناصبور و ناشکیب
هر دو یزدان ناشناس آدم فریب
۱۲زندگی این را خروج آن را خراج
در میان این دو سنگ آدم زجاج
۱۳این به علم و دین و فن آرد شکست
آن برد جان را ز تن نان را ز دست
۱۴غرق دیدم هر دو را در آب و گل
هر دو را تن روشن و تاریک دل
۱۵زندگانی سوختن با ساختن
در گلی تخم دلی انداختن
۱۶