رازدان خیر و شر گشتم ز فقر
زنده و صاحب نظر گشتم ز فقر
۱یعنی آن فقری که داند راه را
بیند از نور خودی الله را
۲اندرون خویش جوید لااله
در ته شمشیر گوید لااله
۳فکر جان کن چون زنان بر تن متن
همچو مردان گوی در میدان فکن
۴سلطنت اندر جهان آب و گل
قیمت او قطره ئی از خون دل
۵مؤمنان زیر سپهر لاجورد
زنده از عشقند و نی از خواب و خورد
۶می ندانی عشق و مستی از کجاست؟
این شعاع آفتاب مصطفی است
۷زنده ئی تا سوز او در جان تست
این نگهدارندهٔ ایمان تست
۸با خبر شو از رموز آب و گل
پس بزن بر آب و گل اکسیر دل
۹دل ز دین سر چشمهٔ هر قوت است
دین همه از معجزات صحبت است
۱۰دین مجو اندر کتب ای بیخبر
علم و حکمت از کتب ، دین از نظر
۱۱بوعلی دانندهٔ آب و گل است
بیخبر از خستگیهای دل است
۱۲نیش و نوش بوعلی سینا بهل
چاره سازیهای دل از اهل دل
۱۳مصطفی بحر است و موج او بلند
خیز و این دریا بجوی خویش بند
۱۴مدتی بر ساحلش پیچیده ئی
لطمه های موج او نادیده ئی
۱۵یک زمان خود را به دریا در فکن
تا روان رفته باز آید بتن
۱۶ای مسلمان جز براه حق مرو
ناامید از رحمت عامی مشو
۱۷پرده بگذار آشکارائی گزین
تا بلرزد از سجود تو زمین
۱۸دوش دیدم فطرت بیتاب را
روح آن هنگامهٔ اسباب را
۱۹چشم او بر زشت و خوب کائنات
در نگاه او غیوب کائنات
۲۰دست او با آب و خاک اندر ستیز
آن بهم پیوسته و این ریز ریز
۲۱گفتمش در جستجوی کیستی؟
در تلاش تار و پوی کیستی؟
۲۲گفت از حکم خدای ذوالمنن
آدمی نو سازم از خاک کهن
۲۳مشت خاکی را بصد رنگ آزمود
پی به پی تابید و سنجید و فزود
۲۴آخر او را آب و رنگ لاله داد
لااله اندر ضمیر او نهاد
۲۵باش تا بینی بهار دیگری
از بهار پاستان رنگین تری
۲۶هر زمان تدبیرها دارد رقیب
تا نگیری از بهار خود نصیب
۲۷بر درون شاخ گل دارم نظر
غنچه ها را دیده ام اندر سفر
۲۸لاله را در وادی و کوه و دمن
از دمیدن باز نتوان داشتن
۲۹بشنود مردی که صاحب جستجوست
نغمه ئی را کو هنوز اندر گلوست
۳۰