خیزد از دل ناله ها بی اختیار
آه ! آن شهری که اینجا بود پار
۱آن دیار و کاخ و کو ویرانه ایست
آن شکوه و فال و فر افسانه ایست
۲گنبدی ، در طوف او چرخ برین
تربت سلطان محمود است این
۳آنکه چون کودک لب از کوثر بشست
گفت در گهواره نام او نخست
۴برق سوزان تیغ بی زنهار او
دشت و در لرزنده از یلغار او
۵زیر گردون آیت الله رایتش
قدسیان قرآن سرا بر تربتش
۶شوخی فکرم مرا از من ربود
تا نبودم در جهان دیر و زود
۷رخ نمود از سینه ام آن آفتاب
پردگیها از فروغش بی حجاب
۸مهر گردون از جلالش در رکوع
از شعاعش دوش میگردد طلوع
۹وارهیدم از جهان چشم و گوش
فاش چون امروز دیدم صبح دوش
۱۰شهر غزنین یک بهشت رنگ و بو
آب جوها نغمه خوان در کاخ و کو
۱۱قصر های او قطار اندر قطار
آسمان با قبه هایش هم کنار
۱۲نکته سنج طوس را دیدم ببزم
لشکر محمود را دیدم به رزم
۱۳روح سیر عالم اسرار کرد
تا مرا شوریده ئی بیدار کرد
۱۴آنهمه مشتاقی و سوز و سرور
در سخن چون رند بی پروا جسور
۱۵تخم اشکی اندر آن ویرانه کاشت
گفتگوها با خدای خویش داشت
۱۶تا نبودم بیخبر از راز او
سوختم از گرمی آواز او
۱۷