لاله بهر یک شعاع آفتاب
دارد اندر شاخ چندین پیچ و تاب
۱چون بهار او را کند عریان و فاش
گویدش جز یک نفس اینجا مباش
۲هر دو آمد یکدگر را ساز و برگ
من ندانم زندگی خوشتر که مرگ
۳زندگی پیهم مصاف نیش و نوش
رنگ و نم امروز را از خون دوش
۴الامان از مکر ایام الامان
الامان از صبح و از شام الامان
۵ای خدا ای نقشبند جان و تن
با تو این شوریده دارد یک سخن
۶فتنه ها بینم درین دیر کهن
فتنه ها در خلوت و در انجمن
۷عالم از تقدیر تو آمد پدید
یا خدای دیگر او را آفرید
۸ظاهرش صلح و صفا باطن ستیز
اهل دل را شیشهٔ دل ریز ریز
۹صدق و اخلاص و صفا ، باقی نماند
«آن قدح بشکست و آن ساقی نماند»
۱۰چشم تو بر لاله رویان فرنگ
آدم از افسونشان بی آب و رنگ
۱۱از که گیرد ربط و ضبط این کائنات؟
ای شهید عشوه لات و منات
۱۲مرد حق آن بندهٔ روشن نفس
نایب تو در جهان او بود و بس
۱۳او به بند نقره و فرزند و زن
گر توانی ، سومنات او شکن
۱۴این مسلمان از پرستاران کیست
در گریبانش یکی هنگامه نیست
۱۵سینه اش بی سوز و جانش بی خروش
او سرافیل است و صور او خموش
۱۶قلب او نا محکم و جانش نژند
در جهان کالای او نا ارجمند
۱۷در مصاف زندگانی بی ثبات
دارد اندر آستین لات و منات
۱۸مرگ را چون کافران داند هلاک
آتش او کم بها مانند خاک
۱۹شعله ئی از خاک او باز آفرین
آن طلب آن جستجو باز آفرین
۲۰باز جذب اندرون او را بده
آن جنون ذوفنون او را بده
۲۱شرق را کن از وجودش استوار
صبح فردا از گریبانش برآر
۲۲بحر احمر را بچوب او شکاف
از شکوهش لرزه ئی افکن به قاف
۲۳