قندهار آن کشور مینو سواد
اهل دل را خاک او خاک مراد
۱رنگ ها ، بوها ، هواها ، آب ها
آب ها تابنده چون سیماب ها
۲لاله ها در خلوت کهسار ها
نارها یخ بسته اندر نارها
۳کوی آن شهر است ما را کوی دوست
ساربان بر بند محمل سوی دوست
۴می سرایم دیگر از یاران نجد
از نوائی ، ناقه را آرم به وجد
۵از دیر مغان آیم بی گردش صهباست
در منزل لا بودم از باده الا مست
۷دانم که نگاه او ظرف همه کس بیند
کرد است مرا ساقی از عشوه و ایما مست
۸وقت است که بگشایم میخانهٔ رومی باز
پیران حرم دیدم در صحن کلیسا مست
۹این کار حکیمی نیست دامان کلیمی گیر
صد بندهٔ ساحل مست یک بنده دریا مست
۱۰دل را به چمن بردم از باد چمن افسرد
میرد بخیابانها این لالهٔ صحرا مست
۱۱از حرف دلاویزش اسرار حرم پیدا
دی کافرکی دیدم در وادی بطحا مست
۱۲سینا است که فاران است یارب چه مقام است این
هر ذره خاک من چشمی است تماشا مست
۱۳خرقهٔ آن «برزخ لایبغیان»
دیدمش در نکتهٔ «لی خرقتان»
۱۴دین او آئین او تفسیر کل
در جبین او خط تقدیر کل
۱۵عقل را او صاحب اسرار کرد
عشق را او تیغ جوهر دار کرد
۱۶کاروان شوق را او منزل است
ما همه یک مشت خاکیم او دل است
۱۷آشکارا دیدنش اسرای ماست
در ضمیرش مسجد اقصای ماست
۱۸آمد از پیراهن او بوی او
داد ما را نعره الله هو
۱۹با دل من شوق بی پروا چه کرد
بادهٔ پر زور با مینا چه کرد
۲۰رقصد اندر سینه از زور جنون
تا ز راه دیده میآید برون
۲۱گفت «من جبریلم و نور مبین»
پیش ازین او را ندیدم اینچنین
۲۲شعر رومی خواند و خندید و گریست
یا رب این دیوانهٔ فرزانه کیست؟
۲۳در حرم با من سخن زندانه گفت
از می و مغ زاده و پیمانه گفت
۲۴گفتمش این حرف بیباکانه چیست
لب فرو بند این مقام خامشی ست
۲۵من ز خون خویش پروردم ترا
صاحب آه سحر کردم ترا
۲۶بازیاب این نکته را ای نکته رس
عشق مردان ضبط احوال است و بس
۲۷گفت عقل و هوش آزار دل است
مستی و وارفتگی کار دل است
۲۸نعره ها زد تا فتاد اندر سجود
شعلهٔ آواز او بود او نبود
۲۹