تربت آن خسرو روشن ضمیر
از ضمیرش ملتی صورت پذیر
۱گنبد او را حرم داند سپهر
با فروغ از طوف او سیمای مهر
۲مثل فاتح آن امیر صف شکن
سکه ئی زد هم به اقلیم سخن
۳ملتی را داد ذوق جستجو
قدسیان تسبیح خوان بر خاک او
۴از دل و دست گهر ریزی که داشت
سلطنت ها برد و بی پروا گذاشت
۵نکته سنج و عارف و شمشیر زن
روح پاکش با من آمد در سخن
۶گفت می دانم مقام تو کجاست
نغمهٔ تو خاکیان را کیمیاست
۷خشت و سنگ از فیض تو دارای دل
روشن از گفتار تو سینای دل
۸پیش ما ای آشنای کوی دوست
یک نفس بنشین که داری بوی دوست
۹ایخوش آن کو از خودی آئینه ساخت
وندر آن آئینه عالم را شناخت
۱۰پیر گردید این زمین و این سپهر
ماه کور از کور چشمیهای مهر
۱۱گرمی هنگامه ئی می بایدش
تا نخستین رنگ و بو باز آیدش
۱۲بندهٔ مؤمن سرافیلی کند
بانگ او هر کهنه را برهم زند
۱۳ای ترا حق داد جان ناشکیب
تو ز سر ملک و دین داری نصیب
۱۴فاش گو با پور نادر فاش گوی
باطن خود را به ظاهر فاش گوی
۱۵