«دست را چون مرکب تیغ و قلم کردی مدار
هیچ غم گر مرکب تن لنگ باشد یا عرن
۱از سر شمشیر و از نوک قلم زاید هنر
ای برادر، همچو نور از نار و نار از نارون
۲بیهنر دان نزد بیدین هم قلم هم تیغ را
چون نباشد دین، نباشد کلک و آهن را ثمن
۳دین گرامی شد به دانا و به نادان خوار گشت
پیش نادان دین چو پیش گاو باشد یاسمن
۴همچو کرپاسی که از یک نیمه زو الیاس را
کرته آید، زو دگر نیمه یهودی را کفن»
۵آن جوان کو سلطنتها آفرید
باز در کوه و قفار خود رمید
۷آتشی در کوهسارش بر فروخت
خوشعیار آمد برون یا پاک سوخت
۸امّتان اندر اخوّت گرمخیز
او برادر با برادر، در ستیز
۱۰از حیات او حیات خاور است
طفلک ده ساله اش لشکرگر است
۱۱بیخبر خود را ز خود پرداخته
ممکنات خویش را نشناخته
۱۲هست دارای دل و غافل ز دل
تن ز تن اندر فراق و دل ز دل
۱۳مرد رهرو را به منزل راه نیست
از مقاصد جان او آگاه نیست
۱۴خوش سرود آن شاعر افغانشناس
آنکه بیند باز گوید بیهراس
۱۵آن حکیم ملت افغانیان
آن طبیب علت افغانیان
۱۶راز قومی دید و بیباکانه گفت
حرف حق با شوخی رندانه گفت
۱۷«اشتری یابد اگر افغانِ حر
با یراق و ساز و با انبار دُر
۱۸همت دونش از آن انبارِ دُر
میشود خوشنود با زنگ شتر»
۱۹در نهاد ما تب و تاب از دل است
خاک را بیداری و خواب از دل است
۲۱تن ز مرگِ دل دگرگون می شود
در مساماتش عرق خون میشود
۲۲از فساد دل بدن هیچ است هیچ
دیده بر دل بند و جز بر دل مپیچ
۲۳آسیا یک پیکر آب و گل است
ملت افغان در آن پیکر دل است
۲۴از فساد او فساد آسیا
در گشاد او گشاد آسیا
۲۵تا دل آزاد است، آزاد است تن
ورنه کاهی در ره باد است تن
۲۶همچو تن پابند آئین است دل
مرده از کین زنده از دین است دل
۲۷قوّت دین از مقام وحدت است
وحدت ار مشهود گردد ملت است
۲۸شرق را از خود برد تقلیدِ غرب
باید این اقوام را تنقیدِ غرب
۲۹قوّت مغرب نه از چنگ و رباب
نی ز رقص دختران بیحجاب
۳۰نی ز سحر ساحران لالهروست
نی ز عریان ساق و نی از قطع موست
۳۱محکمی او را نه از لادینی است
نی فروغش از خط لاتینی است
۳۲قوّت افرنگ از علم و فن است
از همین آتش چراغش روشن است
۳۳حکمت از قطع و برید جامه نیست
۳۴علم و فن را ای جوان شوخ و شنگ
مغز میباید نه ملبوس فرنگ
۳۵اندرین ره جز نگه مطلوب نیست
این کله یا آن کله مطلوب نیست
۳۶فکر چالاکی اگر داری بس است
طبع درّاکی اگر داری بس است
۳۷گر کسی شبها خورد دود چراغ
گیرد از علم و فن و حکمت سراغ
۳۸مُلک معنی کس حد او را نبست
بیجهاد پی همی ناید بدست
۳۹تُرک از خود رفته و مست فرنگ
زهر نوشین خورده از دست فرنگ
۴۰زانکه تریاق عراق از دست داد
من چه گویم جز خدایش یار باد
۴۱بندهٔ افرنگ از ذوق نمود
میبرد از غربیان رقص و سرود
۴۲نقد جان خویش در بازد به لهو
علم دشوار است، میسازد به لهو
۴۳از تنآسانی بگیرد سهل را
فطرت او در پذیرد سهل را
۴۴سهل را جستن درین دیر کهن
این دلیل آنکه جان رفت از بدن
۴۵میشناسی چیست تهذیب فرنگ
در جهان او دو صد فردوس رنگ
۴۷جلوههایش خانمانها سوخته
شاخ و برگ و آشیانها سوخته
۴۸ظاهرش تابنده و گیرندهایست
دل ضعیف است و نگه را بندهایست
۴۹چشم بیند دل بلغزد اندرون
پیش این بتخانه افتد سرنگون
۵۰کس نداند شرق را تقدیر چیست
دل به ظاهر بسته را تدبیر چیست
۵۱آنچه بر تقدیر مشرق قادر است
حِزم و حَزم پهلوی و نادر است
۵۳پهلوی آن وارث تخت قباد
ناخن او عقدهٔ ایران گشاد
۵۴نادر آن سرمایهٔ دُرّانیان
آن نظام ملت افغانیان
۵۵از غم دین و وطن زار و زبون
لشکرش از کوهسار آمد برون
۵۶هم سپاهی هم سپهگر هم امیر
با عدو فولاد و با یاران حریر
۵۷من فدای آنکه خود را دیده است
عصر حاضر را نکو سنجیده است
۵۸غربیان را شیوههای ساحریست
تکیه جز بر خویش کردن کافریست
۵۹باز گو از هند و از هندوستان
آنکه با کاهش نیرزد بوستان
۶۱آنکه اندر مسجدش هنگامه مرد
آنکه اندر دیر او آتش فسرد
۶۲آنکه دل از بهر او خون کردهایم
آنکه یادش را به جان پروردهایم
۶۳از غم ما کن غم او را قیاس
آه از آن معشوقِ عاشقناشناس
۶۴هندیان منکر ز قانون فرنگ
در نگیرد سحر و افسون فرنگ
۶۶روح را بار گران آئین غیر
گرچه آید ز آسمان آئین غیر
۶۷چون بروید آدم از مشت گلی
با دلی، با آرزوی در دلی
۶۹لذت عصیان چشیدن کار اوست
غیر خود چیزی ندیدن کار اوست
۷۰زانکه بیعصیان خودی ناید به دست
تا خودی ناید به دست، آید شکست
۷۱زائر شهر و دیارم بودهای
چشم خود را بر مزارم سودهای
۷۲ای شناسای حدود کائنات
در دکن دیدی ز آثار حیات
۷۳تخم اشکی ریختم اندر دکن
لالهها روید ز خاک آن چمن
۷۵رود کاویری مدام اندر سفر
دیدهام در جان او شوری دگر
۷۶ای تو را دادند حرف دلفروز
از تپ اشک تو میسوزم هنوز
۷۸کاو کاو ناخن مردان راز
جوی خون بگشاد از رگهای ساز
۷۹آن نوا کز جان تو آید برون
میدهد هر سینه را سوز درون
۸۰بودهام در حضرت مولای کل
آنکه بی او طی نمیگردد سبل
۸۱گرچه آنجا جرأت گفتار نیست
روح را کاری به جز دیدار نیست
۸۲سوختم از گرمی اشعار تو
بر زبانم رفت از افکار تو
۸۳گفت این بیتی که بر خواندی ز کیست
اندرو هنگامههای زندگیست
۸۴با همان سوزی که در سازد به جان
یک دو حرف از ما به کاویری رسان
۸۵در جهان تو زنده رود او زنده رود
خوشترک آید سرود اندر سرود
۸۶