موزهٔ زندهٔ شاعر

موزهٔ زندهٔ اقبال لاهوری

محمد اقبال در پنجاب زاده شد، سرزمینی که زبان مادری‌اش پنجابی بود و در زندگی روزمره بیشتر پنجابی و اردو می‌گفت. با این همه، از حدود دوازده هزار بیت شعرش نزدیک هفت هزار بیت را به فارسی سرود، زبانی که به نظر خودش اندیشه‌های بلند را بهتر می‌پذیرفت و خوانندهٔ گسترده‌تری هم برایش فراهم می‌کرد. فارسی را از کودکی نزد معلمش آموخته بود، و در اروپا، هنگام تحصیل، سرودن به فارسی را آغاز کرد و تا پایان عمر رهایش نکرد.

کتاب‌های فارسی او به ترتیب «اسرار خودی» (۱۹۱۵)، «رموز بی‌خودی» (۱۹۱۷)، «پیام مشرق» (در آغاز دههٔ ۱۹۲۰)، «زبور عجم» (۱۹۲۷)، «جاویدنامه» (۱۹۳۲)، «پس چه باید کرد ای اقوام شرق» (۱۹۳۶) و، پس از مرگش، «ارمغان حجاز» (۱۹۳۸) است، که بخش نخستش رباعی فارسی و بخش دومش اردوست. اردو را هم رها نکرد: «بانگ درا» (۱۹۲۴) و «بال جبریل» (۱۹۳۵) از مهم‌ترین مجموعه‌های اردوی اویند و پس از ۱۹۳۰ بیشتر به اردو نوشت. چند شعر پنجابی هم دارد.

اقبال تنها شاعر نبود. فیلسوف بود و کتاب «سیر ماوراءالطبیعه در ایران» (۱۹۰۸) را به انگلیسی نوشت، رساله‌ای که دکترایش را از دانشگاه مونیخ برایش آورد. در ۱۹۳۰ سخنرانی‌هایش دربارهٔ بازسازی اندیشهٔ دینی در اسلام را به انگلیسی منتشر کرد. وکیل دادگستری بود و در سیاست هم دست داشت؛ در ۱۹۲۶ به مجلس قانون‌گذاری پنجاب رسید.

در ایران او را «اقبال لاهوری» می‌نامند. در پاکستان شاعر ملی است و «علامه» خوانده می‌شود؛ در جهان اردوزبان لقب‌هایی مثل «شاعر مشرق» و «حکیم‌الامت» هم دارد. ردپای مولوی، گوته، نیچه و برگسون در آثارش پیداست، و برخی پژوهندگان او را پل‌زننده میان اندیشهٔ شرقی و غربی خوانده‌اند.

هر یک از کتاب‌های فارسی او موضوع و ساختار خودش را دارد: یکی بر نیروی فرد تکیه می‌کند، دیگری بر پیوند فرد و جامعه، یکی گفت‌وگویی است با گوته، دیگری سفری آسمانی با مولانا. این تالار آن‌ها را یکی‌یکی می‌گذراند، و می‌پرسد اقبال چرا در سرزمینی که فارسی زبان روزمره‌اش نبود، آن را زبان فکر خود کرد.

تصویرسازی هنری انتزاعی با مضمون شاهین و ستاره برای معرفی اقبال لاهوری
بازآفرینی هنری · تصویر انتزاعی، نه چهرهٔ شاعر
۲

روایت مستند زندگی

از سیالکوت تا کمبریج و مونیخ

محمد اقبال در ۹ نوامبر ۱۸۷۷ در سیالکوت پنجاب، در هند بریتانیا، متولد شد. خانواده‌اش کشمیری‌تبار بود؛ نیاکانشان از برهمنان کشمیری بودند که در سدهٔ پانزدهم میلادی مسلمان شدند، و در سدهٔ نوزدهم، هنگامی که قدرت سیک‌ها در کشمیر گسترش می‌یافت، به پنجاب کوچیدند. پدرش شیخ نورمحمد خیاط بود، بی‌تحصیلات رسمی اما دین‌دار. مادرش امام‌بی‌بی در ۱۹۱۴ درگذشت و اقبال در سوگ او مرثیه‌ای سرود.

چهارساله بود که برای آموختن قرآن به مسجد فرستادندش. عربی و فارسی را نزد میر حسن، استاد عربی کالج مسیونری اسکاتلندی سیالکوت، آموخت و در ۱۸۹۳ از آن کالج ثبت‌نام کرد. در کلاس نهم شعر گفتن را شروع کرد و تخلص «اقبال» را برگزید؛ شعرهایش در نوجوانی در مجله‌ها چاپ می‌شد. در ۱۸۹۵ به کالج دولتی لاهور رفت. در ۱۸۹۷ کارشناسی در فلسفه، ادبیات انگلیسی و عربی گرفت و در ۱۸۹۹ کارشناسی ارشد، با رتبهٔ اول فلسفه در دانشگاه پنجاب. از ۱۸۹۹ تا ۱۹۰۳ عربی تدریس کرد و در همان دوره شعرهای اردوی «ترانهٔ هندی» و «فریاد پرنده» را سرود، هر دو برای کودکان.

در ۱۹۰۵ به توصیهٔ استاد فلسفه‌اش، توماس آرنولد، برای ادامهٔ تحصیل به اروپا رفت. در کالج ترینیتی کمبریج فلسفه خواند و در ۱۹۰۶ مدرک کارشناسی گرفت، و در لینکلنز این حقوق خواند و وکیل دادگستری شد. در ۱۹۰۷ به آلمان رفت. در هایدلبرگ زبان آلمانی را در سه ماه فرا گرفت و از معلمش با فاوست گوته و شعر هاینه و اندیشهٔ نیچه آشنا شد. در ۱۹۰۸ در دانشگاه مونیخ با رساله‌ای دربارهٔ سیر ماوراءالطبیعه در ایران دکترا گرفت. در همین سال‌های اروپا شعر فارسی گفتن را آغاز کرد. او پیش از سفر به انگلستان مثنوی مولانا را شناخته بود و به دوستش سوامی راما تیرتا هم می‌آموخت؛ آن دوست در عوض به او سنسکریت یاد می‌داد.

در ۱۹۰۸ به لاهور بازگشت و وکالت را آغاز کرد، با بیش از صد حکم ثبت‌شده به نامش، و همزمان در کالج دولتی فلسفه و ادبیات انگلیسی درس داد و به نوشتن ادامه داد. در ۱۹۱۵ نخستین مجموعهٔ فارسی‌اش، «اسرار خودی»، منتشر شد. در سیاست فعال بود: یکی از نخستین سه دبیر مشترک شاخهٔ پنجاب لیگ مسلمانان شد، در نهضت خلافت شرکت کرد و در ۱۹۲۶ به مجلس قانون‌گذاری پنجاب رسید. در ۱۹۳۰ در اجلاس الله‌آباد رئیس لیگ بود و برای مناطق مسلمان‌نشین شمال غرب هند چارچوبی سیاسی پیشنهاد کرد. در ۱۹۳۱ برای سخنرانی به کمبریج دعوت شد.

در ۱۹۳۳ از سفر اسپانیا و افغانستان که برگشت، به بیماری گلویی دچار شد که علتش روشن نشد. در ۱۹۳۴ وکالت را کنار گذاشت و از نواب بهوپال مستمری گرفت. در آخرین سال‌ها بارها به آرامگاه علی هجویری در لاهور می‌رفت. در ۲۱ آوریل ۱۹۳۸ در لاهور درگذشت؛ نقل شده که هنگام مرگ کافی‌ای از بلهه شاه را می‌شنید. آرامگاهش در باغ حضوری، میان مسجد بادشاهی و قلعهٔ لاهور است. «ارمغان حجاز» پس از مرگش چاپ شد.

۳

قفسه کتاب و دسته‌های حقیقی

آثار

۴

تجربه سبک‌شناسی معتبر

خودی، عشق و حرکت

شعر فارسی اقبال پیش از هر چیز شعر اندیشه است. او در نامه‌ای در ۱۹۳۶ نوشته که خود را شاعر نمی‌داند و ناچار از شعر برای بیان فکرش بهره می‌گیرد. در نوشته‌های نثرش هم از شعری که فقط آرایشی یا گریزانه باشد انتقاد کرده و بخش بزرگی از شعر پیشین فارسی و اردو را، به گمان خودش، مروج جبرگرایی و انفعال می‌دانسته؛ هنر باید هدفی بلندتر می‌داشت.

«اسرار خودی» (۱۹۱۵) هجده فصل دارد و دربارهٔ «خودی» است، یعنی هستی فردی آدمی و نیرومندشدنش به کمک عشق و کوشش، و مراحلی که باید بگذراند تا به کمال برسد و، به تعبیر او، نایب خدا شود. کتاب با تمثیل پیش می‌رود: در فصل سیزدهم الماس و زغال با هم سخن می‌گویند، در فصل چهاردهم شیخ و برهمن، و رود گنگ و کوه هیمالیا. در یکی از درازترین فصل‌ها دربارهٔ ماهیت شعر و اصلاح ادبیات اسلامی می‌نویسد و به نقش خودش به‌عنوان شاعر تردید روا می‌دارد. می‌گویند وقتی چاپ شد، نسل جوان مسلمانان هند را سخت تکان داد.

«رموز بی‌خودی» (۱۹۱۷) مکمل آن است. اگر اولی از فرد می‌گوید، این یکی از نسبت فرد و جامعه می‌گوید: آرمان اجتماع، اصول اخلاقی و اجتماعی اسلام، و اینکه آدمی خودی را بیرون از جامعه به کمال نمی‌رساند. خطابش به مسلمانان جهان است، با این حال جنبه‌های مثبت دین‌های دیگر را هم می‌پذیرد. این دو کتاب را اغلب با هم و با عنوان «اسرار و رموز» چاپ می‌کنند.

«پیام مشرق» به گوته تقدیم شده و، به نظر برخی پژوهندگان، هم پاسخ و هم اصلاحی بر «دیوان غربی-شرقی» اوست. گوته از غرب مادی‌گرا گله داشت و از شرق انتظار پیامی امیدبخش داشت؛ اقبال خود را نمایندهٔ شرق می‌شمارد و برابر با گوته سخن می‌گوید. نسخه‌ای از «پیام مشرق» را به امان‌الله‌خان، پادشاه افغانستان، تقدیم کرد. «زبور عجم» (۱۹۲۷) دو منظومه دارد: «گلشن راز جدید»، که در آن نخست پرسش‌هایی می‌آورد و بعد با کمک دانش کهن و نو به آنها پاسخ می‌دهد، و «بندگی‌نامه» که بردگی را محکوم می‌کند و می‌کوشد روح هنرهای ملت‌های برده را توضیح دهد.

«جاویدنامه» (۱۹۳۲) به نام و خطاب پسرش جاوید است. ساختارش سفری آسمانی است که از «کمدی الهی» دانته و آثار ابن‌عربی الگو می‌گیرد؛ اقبال خود را «زنده‌رود» می‌نامد و مولانا او را از آسمان‌ها و کره‌ها می‌گذراند. در بخشی تاریخی از مسلمانانی که با خیانت به سراج‌الدوله در بنگال و تیپو سلطان در میسور راه را برای استعمار هموار کردند انتقاد می‌کند. «پس چه باید کرد ای اقوام شرق» (۱۹۳۶) دوباره مولانا را به‌عنوان شخصیت می‌آورد و از اختلاف مسلمانان می‌نالد؛ منظومهٔ «مسافر» در آن گزارشی از یکی از سفرهایش به افغانستان است که در آن به پشتونها سفارش می‌کند «راز اسلام» را بیاموزند و خودی خود را بسازند. «ارمغان حجاز» رباعی‌هایی دارد که گویی شاعر در خیال از حجاز می‌گذرد.

مولانا در این کتاب‌ها فقط الگو نیست، راهنماست. اقبال در شعری فارسی را از هندی شیرین‌تر دانسته است.

منابع متن‌های این موزه در صفحهٔ «منابع و حقوق نشر»