ای هماله ! ای اطک ، ای رود گنگ
زیستن تا کی چنان بی آب و رنگ
۱پیر مردان از فراست بی نصیب
نوجوانان از محبت بی نصیب
۲شرق و غرب آزاد و ما نخچیر غیر
خشت ما سرمایهٔ تعمیر غیر
۳زندگانی بر مراد دیگران
جاودان مرگست ، نی خواب گران
۴نیست این مرگی که آید ز آسمان
تخم او می بالد ز اعماق جان
۵صید او نی مرده شو خواهد نه گور
نی هجوم دوستان از نزد و دور
۶جامهٔ کس در غم او چاک نیست
دوزخ او آنسوی افلاک نیست
۷در هجوم روز حشر او را مجو
هست در امروز او فردای او
۸هر که اینجا دانه کشت اینجا درود
پیش حق آن بنده را بردن چه سود
۹امتی کز آرزو نیشی نخورد
نقش او را فطرت از گیتی سترد
۱۰اعتبار تخت و تاج از ساحری است
سخت چون سنگ این زجاج از ساحریست
۱۱در گذشت از حکم این سحر مبین
کافری از کفر ، دینداری ز دین
۱۲هندیان با یکدگر آویختند
فتنه های کهنه باز انگیختند
۱۳تا فرنگی قومی از مغرب زمین
ثالث آمد در نزاع کفر و دین
۱۴کس نداند جلوهٔ آب از سراب
انقلاب ای انقلاب ای انقلاب
۱۵ای ترا هر لحظه فکر آب و گل
از حضور حق طلب یک زنده دل
۱۶آشیانش گرچه در آب و گل است
نه فلک سر گشته این یک دل است
۱۷تا نپنداری که از خاک است او
از بلندی های افلاک است او
۱۸این جهان او را حریم کوی دوست
از قبای لاله گیرد بوی دوست
۱۹هر نفس با روزگار اندر ستیز
سنگ ره از ضربت او ریز ریز
۲۰آشنای منبر و دار است او
آتش خود را نگهدار است او
۲۱آب جوی و بحر ها دارد به بر
می دهد موجش ز طوفانی خبر
۲۲زنده و پاینده بی نان تنور
میرد آن ساعت که گردد بی حضور
۲۳چون چراغ اندر شبستان بدن
روشن از وی خلوت و هم انجمن
۲۴اینچنین دل ، خود نگر ، الله مست
جز به درویشی نمی آید بدست
۲۵ای جوان دامان او محکم بگیر
در غلامی زاده ئی آزاد میر
۲۶