راهب دیرینه افلاطون حکیم
از گروه گوسفندان قدیم
۱رخش او در ظلمت معقول گم
در کهستان وجود افکنده سم
۲آنچنان افسون نامحسوس خورد
اعتبار از دست و چشم و گوش برد
۳گفت سر زندگی در مردن است
شمع را صد جلوه از افسردن است
۴بر تخیلهای ما فرمان رواست
جام او خواب آور و گیتی رباست
۵گوسفندی در لباس آدم است
حکم او بر جان صوفی محکم است
۶عقل خود را بر سر گردون رساند
عالم اسباب را افسانه خواند
۷کار او تحلیل اجزای حیات
قطع شاخ سرو رعنای حیات
۸فکر افلاطون زیان را سود گفت
حکمت او بود را نابود گفت
۹فطرتش خوابید و خوابی آفرید
چشم هوش او سرابی آفرید
۱۰بسکه از ذوق عمل محروم بود
جان او وارفته ی معدوم بود
۱۱منکر هنگامه ی موجود گشت
خالق اعیان نامشهود گشت
۱۲زنده جان را عالم امکان خوش است
مرده دل را عالم اعیان خوش است
۱۳آهوش بی بهره از لطف خرام
لذت رفتار بر کبکش حرام
۱۴شبنمش از طاقت رم بی نصیب
طایرش را سینه از دم بی نصیب
۱۵ذوق روئیدن ندارد دانه اش
از طپیدن بی خبر پروانه اش
۱۶راهب ما چاره غیر از رم نداشت
طاقت غوغای این عالم نداشت
۱۷دل بسوز شعله ی افسرده بست
نقش آن دنیای افیون خورده بست
۱۸از نشیمن سوی گردون پر گشود
باز سوی آشیان نامد فرود
۱۹در خم گردون خیال او گم است
من ندانم درد یا خشت خم است
۲۰قومها از سکر او مسموم گشت
خفت و از ذوق عمل محروم گشت
۲۱