من چوکوران دست بر دوش رفیق
پا نهادم اندر آن غار عمیق
۱ماه را از ظلمتش دل داغ داغ
اندرو خورشید محتاج چراغ
۲وهم و شک بر من شبیخون ریختند
عقل و هوشم را بدار آویختند
۳راه رفتم رهزنان اندر کمین
دل تهی از لذت صدق و یقین
۴تا نگه را جلوه ها شد بی حجاب
صبح روشن بی طلوع آفتاب
۵وادی هر سنگ او زنار بند
دیو سار از نخلهای سر بلند
۶از سرشت آب و خاک است این مقام
یا خیالم نقش بندد در منام
۷در هوای او چو می ذوق و سرور
سایه از تقبیل خاکش عین نور
۸نی زمینش را سپهر لاجورد
نی کنارش از شفقها سرخ و زرد
۹نور در بند ظلام آنجا نبود
دود گرد صبح و شام آنجا نبود
۱۰زیر نخلی عارف هندی نژاد
دیده ها از سرمه اش روشن سواد
۱۱موی بر سر بسته و عریان بدن
گرد او ماری سفیدی حلقه زن
۱۲آدمی از آب و گل بالاتری
عالم از دیر خیالش پیکری
۱۳وقت او را گردش ایام نی
کار او با چرخ نیلی فام نی
۱۴گفت با رومی که همراه تو کیست؟
در نگاهش آرزوی زندگیست
۱۵مردی اندر جستجو آواره ئی
ثابتی با فطرت سیاره ئی
۱۷پخته تر کارش ز خامی های او
من شهید ناتمامی های او
۱۸شیشهٔ خود را به گردون بسته طاق
فکرش از جبریل میخواهد صداق
۱۹چون عقاب افتد به صید ماه و مهر
گرم رو اندر طواف نه سپهر
۲۰حرف با اهل زمین رندانه گفت
حور و جنت را بت و بتخانه گفت
۲۱شعله ها در موج دودش دیده ام
کبریا اندر سجودش دیده ام
۲۲هر زمان از شوق مینالد چو نال
می کشد او را فراق و هم وصال
۲۳من ندانم چیست در آب و گلش
من ندانم از مقام و منزلش
۲۴عالم از رنگست و بی رنگی است حق
چیست عالم ، چیست آدم ، چیست حق؟
۲۶آدمی شمشیر و حق شمشیر زن
عالم این شمشیر را سنگ فسن
۲۸شرق حق را دید و عالم را ندید
غرب در عالم خزید از حق رمید
۲۹چشم بر حق باز کردن بندگی است
خویش را بی پرده دیدن زندگی است
۳۰بنده چون از زندگی گیرد برات
هم خدا آن بنده را گوید صلوت
۳۱هر که از تقدیر خویش آگاه نیست
خاک او با سوز جان همراه نیست
۳۲بر وجود و بر عدم پیچیده است
مشرق این اسرار را کم دیده است
۳۴کار ما افلاکیان جز دید نیست
جانم از فردای او نومید نیست
۳۵دوش دیدم بر فراز قشمرود
ز آسمان افرشته ئی آمد فرود
۳۶از نگاهش ذوق دیداری چکید
جز بسوی خاکدان ما ندید
۳۷گفتمش از محرمان رازی مپوش
تو چه بینی اندر آن خاک خموش
۳۸از جمال زهره ئی بگداختی
دل به چاه بابلی انداختی
۳۹گفت «هنگام طلوع خاور است
آفتاب تازه او را در بر است
۴۰لعل ها از سنگ ره آید برون
یوسفان او ز چه آید برون
۴۱رستخیزی در کنارش دیده ام
لرزه اندر کوهسارش دیده ام
۴۲رخت بندد از مقام آزری
تا شود خوگر ز ترک بت گری
۴۳ای خوش آن قومی که جان او تپید
از گل خود خویش را باز آفرید
۴۴عرشیان را صبح عید آن ساعتی
چون شود بیدار چشم ملتی»
۴۵پیر هندی اندکی دم در کشید
باز در من دید و بی تابانه دید
۴۶گفت مرگ عقل؟ گفتم ترک فکر
گفت مرگ قلب؟ گفتم ترک ذکر
۴۷گفت تن؟ گفتم که زاد از گرد ره
گفت جان؟ گفتم که رمز لااله
۴۸گفت آدم؟ گفتم از اسرار اوست
گفت عالم؟ گفتم او خود روبروست
۴۹گفت این علم و هنر؟ گفتم که پوست
گفت حجت چیست؟ گفتم روی دوست
۵۰گفت دین عامیان؟ گفتم شنید
گفت دین عارفان؟ گفتم که دید
۵۱از کلامم لذت جانش فزود
نکته های دل نشین بر من گشود
۵۲