ای در و دشت تو باقی تا ابد
نعره «لا قیصر و کسری» که زد
۱در جهان نزد و دور و دیر و زود
اولین خوانندهٔ قرآن که بود
۲رمز الا الله که را آموختند
این چراغ اول کجا افروختند
۳علم و حکمت ریزه ئی از خوان کیست؟
آیه «فاصبحتم» اندر شأن کیست؟
۴از دم سیراب آن امی لقب
لاله رست از ریگ صحرای عرب
۵حریت پروردهٔ آغوش اوست
یعنی امروز امم از دوش اوست
۶او دلی در پیکر آدم نهاد
او نقاب از طلعت آدم گشاد
۷هر خداوند کهن را او شکست
هر کهن شاخ از نم او غنچه بست
۸گرمی هنگامهٔ بدر و حنین
حیدر و صدیق و فاروق و حسین
۹سطوت بانگ صلوت اندر نبرد
قرأت «الصافات» اندر نبرد
۱۰تیغ ایوبی نگاه بایزید
گنجهای هر دو عالم را کلید
۱۱عقل و دل را مستی از یک جام می
اختلاط ذکر و فکر روم و ری
۱۲علم و حکمت شرع و دین ، نظم امور
اندرون سینه دلها ناصبور
۱۳حسن عالم سوز الحمرا و تاج
آنکه از قدوسیان گیرد خراج
۱۴این همه یک لحظه از اوقات اوست
یک تجلی از تجلیات اوست
۱۵ظاهرش این جلوه های دلفروز
باطنش از عارفان پنهان هنوز
۱۶«حمد بیحد مر رسول پاک را
آنکه ایمان داد مشت خاک را»
۱۷حق ترا بران تر از شمشیر کرد
ساربان را راکب تقدیر کرد
۱۸بانگ تکبیر و صلوت و حرب و ضرب
اندر آن غوغا گشاد شرق و غرب
۱۹ایخوش آن مجذوبی و دل بردگی
آه زین دلگیری و افسردگی
۲۰کار خود را امتان بردند پیش
تو ندانی قیمت صحرای خویش
۲۱امتی بودی امم گردیده ئی
بزم خود را خود ز هم پاشیده ئی
۲۲هر که از بند خودی وارست ، مرد
هر که با بیگانگان پیوست ، مرد
۲۳آنچه تو با خویش کردی کس نکرد
روح پاک مصطفی آمد بدرد
۲۴ای ز افسون فرنگی بی خبر
فتنه ها در آستین او نگر
۲۵از فریب او اگر خواهی امان
اشترانش را ز حوض خود بران
۲۶حکمتش هر قوم را بیچاره کرد
وحدت اعرابیان صد پاره کرد
۲۷تا عرب در حلقهٔ دامش فتاد
آسمان یک دم امان او را نداد
۲۸عصر خود را بنگر ای صاحب نظر
در بدن باز آفرین روح عمر
۲۹قوت از جمعیت دین مبین
دین همه عزم است و اخلاص و یقین
۳۰تا ضمیرش رازدان فطرت است
مرد صحرا پاسبان فطرت است
۳۱ساده و طبعش عیار زشت و خوب
از طلوعش صد هزار انجم غروب
۳۲بگذر از دشت و در و کوه و دمن
خیمه را اندر وجود خویش زن
۳۳طبع از باد بیابان کرده تیز
ناقه را سر ده به میدان ستیز
۳۴عصر حاضر زادهٔ ایام تست
مستی او از می گلفام تست
۳۵شارح اسرار او تو بوده ئی
اولین معمار او تو بوده ئی
۳۶تا به فرزندی گرفت او را فرنگ
شاهدی گردید بی ناموس و ننگ
۳۷گرچه شیرین است و نوشین است او
کج خرام و شوخ و بی دین است او
۳۸مرد صحرا ! پخته تر کن خام را
بر عیار خود بزن ایام را
۳۹آدمیت زار نالید از فرنگ
زندگی هنگامه بر چید از فرنگ
۴۰