بود معماری ز اقلیم خجند
در فن تعمیر نام او بلند
۱ساخت آن صنعت گر فرهاد زاد
مسجدی از حکم سلطان مراد
۲خوش نیامد شاه را تعمیر او
خشمگین گردید از تقصیر او
۳آتش سوزنده از چشمش چکید
دست آن بیچاره از خنجر برید
۴جوی خون از ساعد معمار رفت
پیش قاضی ناتوان و زار رفت
۵آن هنرمندی که دستش سنگ سفت
داستان جور سلطان باز گفت
۶گفت ای پیغام حق گفتار تو
حفظ آئین محمد کار تو
۷سفته گوش سطوت شاهان نیم
قطع کن از روی قرآن دعویم
۸قاضی عادل بدندان خسته لب
کرد شه را در حضور خود طلب
۹رنگ شه از هیبت قرآن پرید
پیش قاضی چون خطاکاران رسید
۱۰از خجالت دیده بر پا دوخته
عارض او لاله ها اندوخته
۱۱یک طرف فریادی دعوی گری
یک طرف شاهنشه گردون فری
۱۲گفت شه از کرده خجلت برده ام
اعتراف از جرم خود آورده ام
۱۳گفت قاضی فی القصاص آمد حیوة
زندگی گیرد باین قانون ثبات
۱۴عبد مسلم کمتر از احرار نیست
خون شه رنگین تر از معمار نیست
۱۵چون مراد این آیه ی محکم شنید
دست خویش از آستین بیرون کشید
۱۶مدعی را تاب خاموشی نماند
آیه ی «بالعدل و الاحسان» خواند
۱۷گفت از بهر خدا بخشیدمش
از برای مصطفی بخشیدمش
۱۸یافت موری بر سلیمانی ظفر
سطوت آئین پیغمبر نگر
۱۹پیش قرآن بنده و مولا یکی است
بوریا و مسند دیبا یکی است
۲۰