سر شاخ گل طایری یک سحر
همی گفت با طایران دگر
۱«ندادند بال آدمی زاده را
زمین گیر کردند این ساده را»
۲بدو گفتم ای مرغک باد سنج
اگر حرف حق با تو گویم مرنج
۳ز طیاره ما بال و پر ساختیم
سوی آسمان رهگذر ساختیم
۴چه طیاره آن مرغ گردون سپر
پر او ز بال ملک تیز تر
۵به پرواز شاهین به نیرو عقاب
به چشمش ز لاهور تا فاریاب
۶بگردون خروشنده و تند جوش
میان نشیمن چو ماهی خموش
۷خرد ز آب و گل جبرئیل آفرید
زمین را بگردون دلیل آفرید
۸چو آن مرغ زیرک کلامم شیند
مرا یک نظر آشنایانه دید
۹پرش را به منقار خارید و گفت
که من آنچه گوئی ندارم شگفت
۱۰مگر ای نگاه تو بر چون و چند
اسیر طلسم تو پست و بلند
۱۱«تو کار زمین را نکو ساختی
که با آسمان نیز پرداختی»
۱۲