«بنی آدم اعضای یکدیگرند»
همان نخل را شاخ و برگ و برند
۲دماغ ار خردزاست از فطرت است
اگر پا زمینساست از فطرت است
۳یکی کارفرما ، یکی کارساز
نیاید ز محمود کار ایاز
۴نبینی که از قسمت کار زیست
سراپا چمن میشود خار زیست
۵فریبی به حکمت مرا ای حکیم
که نتوان شکست این طلسم قدیم
۷مس خام را از زر اندودهای
مرا خوی تسلیم فرمودهای
۸کند بحر را آبنایم اسیر
ز خارا برد تیشهام جوی شیر
۹حق کوهکن دادی ای نکتهسنج
به پرویز پرکار و نابرده رنج
۱۰خطا را به حکمت مگردان صواب
خضر را نگیری به دام سراب
۱۱به دوش زمین بار، سرمایهدار
ندارد گذشت از خور و خواب و کار
۱۲جهان راست بهروزی از دست مزد
ندانی که این هیچ کار است دزد
۱۳پی جرم او پوزش آوردهای
به این عقل و دانش فسون خوردهای
۱۴