تو دانی که بازان ز یک جوهرند
دل شیر دارند و مشت پرند
۱نکو شیوه و پخته تدبیر باش
جسور و غیور و کلان گیر باش
۲میامیز با کبک و تورنگ و سار
مگر اینکه داری هوای شکار
۳چه قومی فرو مایهٔ ترسناک
کند پاک منقار خود را به خاک
۴شد آن باشه نخچیر نخچیر خویش
که گیرد ز صید خود آئین و کیش
۵بسا شکره افتاده بر روی خاک
شد از صحبت دانه چینان هلاک
۶نگه دار خود را و خورسند زی
دلیر و درشت و تنومند زی
۷تن نرم و نازک به تیهو گذار
رگ سخت چون شاخ آهو بیار
۸نصیب جهان آنچه از خرمی است
ز سنگینی و محنت و پر دمی است
۹چه خوش گفت فرزند خود را عقاب
که یک قطره خون بهتر از لعل ناب
۱۰مجو انجمن مثل آهو و میش
به خلوت گرا چون نیاکان خویش
۱۱چنین یاد دارم ز بازان پیر
نشیمن بشاخ درختی مگیر
۱۲کنامی نگیریم در باغ و کشت
که داریم در کوه و صحرا بهشت
۱۳ز روی زمین دانه چیدن خطاست
که پهنای گردون خدا داد ماست
۱۴نجیبی که پا بر زمین سوده است
ز مرغ سرا سفله تر بوده است
۱۵پی شاهبازان بساط است سنگ
که بر سنگ رفتن کند تیز چنگ
۱۶تو از زرد چشمان صحراستی
به گوهر چو سیمرغ والاستی
۱۷جوانی اصیلی که در روز جنگ
برد مردمک را ز چشم پلنگ
۱۸به پرواز تو سطوت نوریان
به رگهای تو خون کافوریان
۱۹ته چرخ گردندهٔ کوژ پشت
بخور آنچه گیری ز نرم و درشت
۲۰ز دست کسی طعمهٔ خود مگیر
نکو باش و پند نکویان پذیر
۲۱