شنیدم که در پارس مرد گزین
ادا فهم رمز آشنا نکته بین
۱بسی سختی از جان کنی دید و مرد
بر آشفت و جان شکوه لبریز برد
۲به نالش در آمد به یزدان پاک
که دارم دلی از اجل چاک چاک
۳کمالی ندارد به این یک فنی
نداند فن تازهٔ جان کنی
۴برد جان و ناپخته در کار مرگ
جهان نو شد و او همان کهنه برگ
۵فرنگ آفریند هنرها شگرف
بر انگیزد از قطره ئی بحر ژرف
۶کشد گرد اندیشه پرگار مرگ
همه حکمت او پرستار مرگ
۷رود چون نهنگ آبدوزش به یم
ز طیارهٔ او هوا خورده بم
۸نبینی که چشم جهان بین هور
همی گردد از غاز او روز کور
۹تفنگش به کشتن چنان تیز دست
که افرشتهٔ مرگ را دم گسست
۱۰فرست این کهن ابله را در فرنگ
که گیرد فن کشتن بی درنگ
۱۱