تیر و سنان و خنجر و شمشیرم آرزوست
با من میا که مسلک شبیرم آرزوست
۱از بهر آشیانه خس اندوزیم نگر
باز این نگر که شعلهٔ در گیرم آرزوست
۲گفتند لب ببند و ز اسرار ما مگو
گفتم که خیر نعرهٔ تکبیرم آرزوست
۳گفتند هر چه در دلت آید ز ما بخواه
گفتم که بی حجابی تقدیرم آرزوست
۴از روزگار خویش ندانم جز این قدر
خوابم ز یاد رفته و تعبیرم آرزوست
۵کو آن نگاه ناز که اول دلم ربود
عمرت دراز باد همان تیرم آرزوست
۶