حسرت جلوهٔ آن ماه تمامی دارم
دست بر سینه نظر بر لب بامی دارم
۱حسن می گفت که شامی نپذیرد سحرم
عشق می گفت تب و تاب دوامی دارم
۲نه به امروز اسیرم نه به فردا نه به دوش
نه نشیبی نه فرازی نه مقامی دارم
۳بادهٔ رازم و پیمانه گساری جویم
در خرابات مغان گردش جامی دارم
۴بی نیازانه ز شوریده نوایم مگذر
مرغ لاهوتم و از دوست پیامی دارم
۵پرده برگیرم و در پرده سخن میگویم
تیغ خونریزم و خود را به نیامی دارم
۶