چشمم سپید شد به رَهِ انتظارِ اسب
پیدا نشد ز جانب سوران سوارِ اسب
۱آری شدید تر بود از موت بی گُمان
چون انتظار های دگر انتظار اسب
۲با اسب می کنند همه مردمان شکار
من کرده ام پیاده به سوران شکارِ اسب
۳چشمم به راه بود که پیدا شود ز دور
تا جان و دل کنم به تشکّر نثارِ اسب
۴از بهر احترام روم چند گام پیش
گیرم ز دستِ رایض و بوسَم فَسارِ اسب
۵همچون عنان دو دست به گردن در آرمش
بوسم رکاب وار یمین و یسارِ اسب
۶من بی قرار اسب و دوچشمم بود به راه
باشد به جای خویش کماکان قرارِ اسب
۷رنجِ پیادگی و لبِ خشک و راهِ ذُشک
یارِ منند و سایۀ اصطبل یارِ اسب
۸با پای لنگ می روم امروز سویِ کنک
فردا چه سود اگر بشوم من سوار اسب
۹تا کی بسانِ فاخته کو کو کنم همی
در انتظارِ طلعتِ طاووس وارِ اسب
۱۰تا کی بُوَد روا که دلِ مستمندِ من
چون رانِ اسب خواجه شود داغدارِ اسب
۱۱ترسم که اسب را بفرستد خدایگان
روزی که من ز ضعف نیایم به کارِ اسب
۱۲ترسم پیاده طیِ طریقِ اجل کنم
با خود بَرَم به مدفنِ خود یادگارِ اسب
۱۳ای یار با وفا من ای هادیِ مُضِل
قبرِ مرا تو حفر بِکُن در جَوارِ اسب
۱۴گر هر دو یکدیگر را نادیده بگذریم
همسایه کن مزار مرا با مزارِ اسب
۱۵بی موجبی نباشد اگر دیر شد عطا
کردست خواجه رحم به حالِ فَگار اسب
۱۶داند که چون دو روز در اصطبل من بماند
چون روزگار بنده شود روزگارِ اسب
۱۷این ها تمام طبیعت محض است ور نه زود
سازد وفا به وعده خداوندگارِ اسب
۱۸فرمانورای شرق که فرقِ عدویِ او
ساید چو شیشه زیر سُمِ استوارِ اسب
۱۹بس اسب ها گرفته ام از خاندان او
تنها کنون نگشته ام امّیدوارِ اسب
۲۰در پیش خواجه بخششِ یک اسب هیچ نیست
بخشیده است خواجه مکرّر قطارِ اسب
۲۱دارم امیدِ آن که هم امروز خویش را
بینم به فّرِ دولتِ او در کنارِ اسب
۲۲اسبی که راد والیِ مشرق به من دهد
اندر شمارِ پیل بود نی شمارِ اسب
۲۳دارم من از سواریِ آن افتخارها
هر چند از سوار بود افتخارِ اسب
۲۴ننهاده پا هنوز ز اصطبل خود برون
بالا گرفته است عجب کار و بارِ اسب
۲۵آیند از برای تماشا ز هر طرف
آنان که چون منند به دل دوستدارِ اسب
۲۶در کوهپایه زود صدا منعکس شود
نَشگِفت اگر بلند شود اشتهارِ اسب
۲۷امّیدوارم اسب قشنگی عطا کند
حالا که رفته همّت من زیر بارِ اسب
۲۸منّت خدای را که اصطبلش اسبِ خوب
چندان بُوَد که کس نتواند شُمارِ اسب
۲۹میر اجلّ تقی خان آن نُخبۀ جهان
داند خصال اسب و شناسد تبارِ اسب
۳۰در انتخابِ اسب بود رأیِ او مُطاع
با اوست اختیارِ من و اختیارِ اسب
۳۱اسبِ موقّری بپسندد برای من
باشد ز حُسنِ اسب یکی هم وقار اسب
۳۲بفرستد و مرا متشکّر کند ز خویش
با زین و برگِ ساختۀ زرنگارِ اسب
۳۳یا رب همیشه تا سخن از اسب می رود
بادا نظام السلطنه دایم سوار اسب
۳۴اندر ردیفِ اسب چنین چامه کس نگفت
مشکل بود به قافیه گشتن دوچار اسب
۳۵