آزردهام از آن بُتِ بسیار ناز کُن
پا از گلیمِ خویش فزونتر دراز کُن
۱با آن که از رُخَش خطِ مُشکین دمیده باز
آن تُرکِ ناز کن، نشود تَرکِ ناز کن
۲از چشم بد کنند همه خلق احتراز
من گشتهام ز چشم، نکو، احتراز کن
۳رندِ شرابخوارم و در سینهام دلیست
پاکیزهتر ز جامهٔ شیخِ نماز کن
۴من از زبانِ خویش ندارم شکایتی
چشم است بیشتر که بود کشفِ راز کن
۵بویی ز بوستانِ محبت نبردهاند
سالوس زاهدانِ حقیقت مَجاز کن
۶این حاجیان به حشر، عِنان در عِنان روند
با اشترانِ طیِ طریقِ حِجاز کن
۷من پروراندَمَت که تو با این بها شدی
طفلی ندیدهام چو تو بر دایه، ناز کن
۸کی آرزویِ سَلوی و مَنّ، ره دهد به دل؟
آن اکتفا به نان و پنیر و پیاز کن
۹آن را که آز نیست، به شاهان نیاز نیست
سلطانِ وقتِ خویش بود، تَرکِ آز کن
۱۰نه زور سود داد و نه زاری عِلاج کرد
آری، زرست زر، گره از کار باز کن
۱۱ما را هوایِ خدمتِ فرمانروایِ مُلک
هست، از هوایِ رویِ بُتان بینیاز کن
۱۲فرّخ وُثوقِ دولت کز عدلِ او نماند
دستِ طمع به مالِ رعیّت، دراز کن
۱۳جز تُرکِ من که تازه کند مشق تُرکتاز
در عهدِ او نماند دگر تُرکتاز کن
۱۴دشمن به دار کرد، ببین چون کُند به دوست
آن دشمنانِ خویش چنین سرفراز کن
۱۵