داد معشوقه به عاشق پیغام
که کند مادر تو با من جنگ
۱هر کجا بیندم از دور کند
چهره پُرچین و جبین پر آژَنگ
۲با نگاه غضبآلود زند
بر دل نازک من تیر خَدَنگ
۳از در خانه مرا طرد کند
همچو سنگ از دهن قَلماسنگ
۴مادر سنگدلت تا زندهست
شهد در کام من و توست شَرَنگ
۵نشوم یکدل و یکرنگ تو را
تا نسازی دل او از خون رنگ
۶گر تو خواهی به وصالم برسی
باید این ساعت، بیخوف و دِرَنگ
۷رَوی و سینهٔ تنگش بدری
دل برون آری از آن سینۀ تنگ
۸گرم و خونین به مَنَش باز آری
تا برد ز آینهٔ قلبم زنگ
۹عاشق بیخرد ناهنجار
نه بل آن فاسق بیعصمت و نَنگ
۱۰حرمت مادری از یاد ببرد
خیره از باده و دیوانه ز بَنگ
۱۱رفت و مادر را افکند به خاک
سینه بدْرید و دل آورد به چَنگ
۱۲قصدِ سرمنزل معشوق نمود
دل مادر به کفش چون نارَنگ
۱۳از قضا خورد دم در به زمین
و اندکی سوده شد او را آرَنگ
۱۴وان دل گرم که جان داشت هنوز
اوفتاد از کف آن بیفرهنگ
۱۵از زمین باز چو برخاست نمود
پی برداشتن آن آهنگ
۱۶دید کز آن دل آغشته به خون
آید آهسته برون این آهنگ:
۱۷«آه دست پسرم یافت خراش
آخ پای پسرم خورد به سنگ»
۱۸