شکوه بر چرخ برند از دشمن
عجبا چرخ بُوَد دشمن من
۱اللّه اللّه به که باید نالید
زین ستمگر فلکِ اهریمن
۲همه سر تا پا ، مکر است و فریب
همه پا تا سر رنج است و مِحَن
۳گرگِ خونخوارِ هزاران یوسُف
بلکه گرگینِ هزاران بیژن
۴طلبِ شادی از این چرخِ حرون
طمعِ راحت از این دهرِ فِتَن
۵باد بیزی بُوَد اندر غربال
آب سایی بُوَد اندر هاون
۶حلقهای نیست از آن بی ماتم
خانهای نیست از او بی شیون
۷گر ز بهرِ پسرِ خود ، یعقوب
کرد بیت الحزنی را مسکن
۸من ز بهرِ پدرِ خود زین پس
مسکنِ خویش کنم بیتِ حزن
۹داشت یعقوب ، امیدی که رسد
روزی از یوسُفِ او پیراهن
۱۰برِ یعقوبِ من آن هم نبُوَد
زان که پیراهنِ وی گشت کفن
۱۱پیرهن گشت کفن در تن او
پیرهن باد کفن در تنِ من
۱۲چون که پیراهنِ یوسُف را دید
چشمِ یعقوب از آن شد روشن
۱۳من ز پیراهنِ این یعقوبم
پیرهن خواهم دَرّید به تن
۱۴پدرا رفتی و من از پسِ تو
مرثیت گویم ، خاکم به دهن !
۱۵گر بر اَطلال و دمن گریه کنند
اَخطَل و اَعشی و حَسّان و حَسَن
۱۶در سرِ قبرِ تو من نوحه کنم
عوضِ نوحه بر اَطلال و دمن
۱۷آهن ار باشم در تاب و توان
آتشت آب نماید آهن
۱۸ای کهن چرخ ! بسی تازه جوان
کشتهای تا شدهای چرخِ کهن
۱۹زین همه ظلم که با من کردی
تا چه یابی تو ازآن پاداشَن
۲۰خاطری نیست که باشد شادان
خانهای نیست که ماند روشن
۲۱از ایاغی که تو بخشی باده
از چراغی که تو ریزی روغن
۲۲نز شعاع است که هر شام تُرا
سرخ گردد به افق پیرامن
۲۳خَم از آن گشت تُرا پشت که هست
بارهای کهنت بر گردن
۲۴انجمن ها ز تو ویران گردد
هر شبی کانجمن آری ز پَرَن
۲۵نبود رافعِ زَهرت تریاق
نبُوَد دافعِ زخمت جوشن
۲۶با تو آویخت نتاند رُستم
وز تو بگریخت نیارد بهمن
۲۷نَهِلَم دامنِ شه را از کف
تا مرا کف نَهِلی از دامن
۲۸