مباش ایمن ز کَیدِ چرخِ ریمن
که از کَیدش نشاید بود ایمن
۱نماید خانۀ امّید تاریک
که سازد هر دو چشمِ آز روشن
۲سؤالِ دادخواهی گر کنی ، کر
جوابِ دادخواهی ، باشد الکن
۳نه او را دوستی باشد محقّق
نه او را دشمنی باشد مُبَرهَن
۴یکی را بی جهت گاهی بُوَد دوست
یکی را بی سبب گاهی است دشمن
۵کند مسجود خواری را چُنوبُت
عزیزی ساجد او را چون بَرَهمَن
۶به دانایان بُوَد رنجِ مجسَّم
به نادانان بُوَد گنجِ معیّن
۷یکی را کِشت دارد تازه و تر
یکی را برزند آتش به خرمن
۸یکی خندان به سانِ برقِ لامع
یکی گریان مثالِ ابرِ بهمن
۹یکی را روزِ روشن شامِ تیره
یکی را شامِ تیره روزِ روشن
۱۰یکی تَحتِ ثَری بنموده مأوی
یکی فوقِ ثُرَیّا کرده مسکن
۱۱یکی نالد ز عریانی شب و روز
یکی بالد به دیبایِ مُلَوَّن
۱۲یکی را زایدی شادی ز شادی
یکی را خیزدی شیون ز شیون
۱۳یکی را باده اندر کاسۀ دل
یکی را خونِ دل در کاسۀ تن
۱۴یکی را بوریا آرامگاه است
یکی را اطلسِ رومی نشیمن
۱۵یکی را دست اندر گردنِ بخت
یکی با بختِ خفته دست و گردن
۱۶اگر باشی به بزم اندر ارسطو
وگر گردی به رزم اندر پَشُوتَن
۱۷چو بختت نیست در دِل ماند اَرمان
اگر در چین گریزی یا به اَرمن
۱۸خُنک آن را که او با یاریِ بخت
به توفیقِ خدایِ حیِ ذوالمنّ
۱۹نخواهد ساعتی آرامشِ دل
نجوید لَحظهای آسایشِ تن
۲۰سفر سازد پیِ کسبِ معالی
که رسمِ زن بود یک جای بودن
۲۱اگر در کوی و برزن نگذرد مرد
کجا دارد فضلیت مرد بر زن
۲۲رَوی زن وار در خانه نشینی
که شاید روزیَت آید ز روزن
۲۳مگز نشنیدهای این را که گویند
حَطَب باشد به جایِ خویش چَندَن
۲۴اگر دُر ناید از دریا به خارج
نیاویزند خوبانش ز گردن
۲۵نخواندی اینکه گفت اِبنِ قَلاقِس
أَلا سارَاَلهِلالُ فَصارَ بدرأ
۲۶چو آب استاده شد یابد عفونت
چو جاری گشت گردد صاف و روشن
۲۷بحمداللّه مرا تن گشته راحت
همه بارِ سفر ننهاده بر تن
۲۸ندیده صدمهای از سختیِ راه
نخورده لطمهای از بیم رهزن
۲۹همه برگ سفر دارم مهیّا
همه عیشِ حضر دارم معیّن
۳۰ز فّرِ مدح کیوان فر خدیوی
که امرش را قضا بنهاده گردن
۳۱ولی عهدِ مَلِک سلطان مُظَفّر
خدیوِ شیر گیرِ پیل افگن
۳۲خدیوِ پاک قلبِ پاک طینت
خدیوِ پاک دینِ پاکدامن
۳۳خدیوا خوش بزی خرم گرفتی
شبِ میلادِ شاهِ شیر اوژن
۳۴شهی کز دستِ او بالَنده شمشیر
شهی کز فرقِ او رازننده گَرزَن
۳۵شهِ صاحبقران شه ناصرِالدّین
که دارد نُه فلک در زیرِ دامن
۳۶چنین شه زاد از مادر که گردید
ز شِبهَش مادرِ گیتی سَتَروَن
۳۷ز چِهرش چهرۀ دولت منوَّر
ز نامش نامۀ ملّت مُعَنوَن
۳۸کجا دستش سراسر گوهر آگین
کجا تیغش همه بیجاده معدن
۳۹به کوهِ آهن ار حُکمش بخوانی
شود چون رودِ جیحون کوهِ آهن
۴۰عروسِ بختِ او در دست دارد
ز اقبال و شرف دست آورنجن
۴۱به دیدن صعب باشد روزِ میدان
ولی در روز ایوان نیک دیدن
۴۲سرِ خصم و سِنانِ جان ستانش
تو گوئی فی المثل گویست و مِحجَن
۴۳خدیوا رسم باشد این که گویند
پدر را بر پسر تبریک لیکن
۴۴تُرا من بر پدر تبریک گویم
که برچونین پدر چشمِ تو روشن
۴۵سریرِ سلطنت زو شد مشرَّف
سرایِ معدلت زو شد مزیَّن
۴۶همه با عمرِ او دست خدا بست
بقا را تا ابد دامن به دامن
۴۷هر آنکس کج نگر باشد به جاهش
شود در دیدگانش مژّه سوزن
۴۸کفِ رادش تو گویی روزِ بخشِش
زبانِ پنج دارد پنج ناخَن
۴۹به در دِفاقه جوید هر که درمان
همی گویند درمانِ تو در من
۵۰جهانداور خدیوا حِرصِ مَدحَت
همی واداردم بر شعر گفتن
۵۱همه از رأفتت بنموده خلقت
یگانه پاک خَلّاق مُهَیمَن
۵۲چُنُو دولت شتابد بر درِ تو
که سنگِ رفته بیرون از فلاخن
۵۳غلط مشهور گشتست اینکه گویند
که از لاحَول بگریزد هَریمَن
۵۴ز جانِ خصم ، شیطانِ سنانت
نگردد دور از لاحول گفتن
۵۵سرایِ آز از دستِ تو ویران
چُنُو زابلستان از تیغ بهمن
۵۶به روز رزمِ تو یک دشت لشکر
چو پیشِ طایری یک مشت ارزن
۵۷چنو ویسه ز قارن شد گریزان
گریزان گردد از بیم تو قارن
۵۸نه تنها قارن از بیمت گریزد
اگر پاداشت کوهِ قارن ایضاً
۵۹به خوانِ تن بود خصمِ تُرا دل
ز آو آتشین مرغِ مُسَمَّن
۶۰الا تا هست در افواهِ مردم
حسد ورزیدنِ گرگین به بیژن
۶۱نماید تا ابد گرگینِ جاهت
چو بیژن در میانِ چاه مسکن
۶۲نه او را دستگیری چون منیژه
نه او را دستیاری چون تَهَمتَن
۶۳الا تو حرفِ جَزم و نصب باشد
به قانونِ عرب حرفِ لَم و لَن
۶۴تو باشی ناصبِ اَعلامِ دولت
تو باشی جازِمِ اَعناقِ دشمن
۶۵به دستِ عدل بیخ ظِلم بُگسِل
به مشتِ دوست پشتِ خصم بشکن
۶۶اگر شد قافیه بعضی مکرّر
وگر آید ردیفِ نون مُنَوَّن
۶۷حضوراً عذر خواهم تا نگیرند
غیاباً خرده استادانِ این فن
۶۸منوچهری بدین هنجار گفتهست
«شبی گیسو فروهشته به دامن»
۶۹چنین گفته است خاقانی بدین وزن
«ضمان دارِ سلامت شد دلِ من»
۷۰