مُردم از حسرتِ آهورَوِشان و رَمِشان
می ندانم به چه تدبیر به دام آرمشان
۱سه ستمگر پسر ایدون به معلِّم خانه
هست و صد بنده به هر راهگذر چون جَمِشان
۲نه به تنها من و یک مملکتی شیفته اند
باشدی باخته جان شیفته دل عالمشان
۳بچّۀ حوری و غِلمانند این هر سه به لطف
نیست انصاف که خوانند بنی آدمشان
۴هر سه در عصمت و پاکی به مقامی باشند
که بجز سایه نباشد دگری محرمشان
۵رُخِشان کعبه و دِلشان حَجَرُالاسودو هست
برزنخ چاهی و آن چاه بُوَد زَمزَمِشان
۶گر دو صدسال بگردی به صفا و به وفا
نیست شِبهی و نظیری به همه عالَمِشان
۷میهمان کردمشان تا که دل و جان و سری
که مرا بود نثار آرم بر مقدمشان
۸بر سرم پای نهادند و دل و جان بردند
من به ناچار در آخر بگرفتم کَمِشان
۹مصطفی زاده بُوَد چارمِ آن هر سه اگر
در جهان دیده کسی دیو و پری باهَمِشان
۱۰من به هر یکشان دو سه غزل آموخته ام
تا بُوَد مدحِ ولی عهدِ مَلِک همدَمِشان
۱۱چون بخوانند خداوندِ ادب میر نظام
سیم و زر بخشد ز اندازه فزون در دمشان
۱۲هست با همّتِ شاهانۀ این راد امیر
گر به خروار زر و سیم ببخشد کمشان
۱۳از پیِ سجدۀ درگاهِ ولی عهد چو چرخ
آن زر و سیم امیرست که سازد خَمِشان
۱۴شه مُظَفَّر که پیِ چاکریش پادشهان
خط نوشتند و نهادند بر آن خاتَمِشان
۱۵تا جَهانست به مانندۀ این عید و بهار
کس مبیناد بجز شاد دل و خُرَّمشان
۱۶جسم و جانند به قول حکما شاه و وزیر
حق تعالی نکند هیچ جدا از هَمِشان
۱۷