ای سیهچشم چه دیدی تو از این دیده گناه
که نگاهت چو کنم خیره کنی چشم سیاه
۱هرکسی با کس در کوچه شود رویاروی
همه را چشم فُتَد بر رخ هم خواه نخواه
۲پیش چشم تو گنهکار همین چشم منست
چشمهای دگران را نَبُود هیچ گناه
۳تو به نظمّیه و مُستَخدَمِ تأمیناتی
گر خطاکار مرا دانی زینگونه نگاه
۴جلب بر درگهِ خود کن پیِ استنطاقم
بهرِ تحقیق نگه دار مرا در درگاه
۵هر دو دستم را با بندِ کمر شمشیرت
سخت بربند که از غیرِ تو گردد کوتاه
۶ساز تحتِ نظرِ خود دو سه مَه توقیفم
حبسِ تاریک کن اندر خَمِ آن زلفِ دوتاه
۷بر تنم پوش از آن جامه که دزدان پوشند
به گناهی که چرا کردم دزدیده نگاه
۸در ردیفِ همه دزدان دو به دو چار به چار
پیِ تسطیحِ خیابان بر و روبیدنِ راه
۹هیچ یک لحظه مشو دور ز بالایِ سرم
تا به سر نگذرد امّیدِ فرارم ناگاه
۱۰شرط باشد که ز آزادیِ خود دم نزنم
گرچه مشروطهطلب باشم و آزادیخواه
۱۱من گواهی نگرفتم که تو را دارم دوست
تا مفتّش شِنَوَد قصۀ عشقم ز گواه
۱۲داغِ مهرِ تو بود شاهد بر جبهۀ من
وین چنین داغ نباشد دگران را به جِباه
۱۳من گرفتم که تو را در دلِ خود دارم دوست
آن که بودت که ز رازِ دلِ من کرد آگاه
۱۴خوب حس کردی عاشقشدن آیینِ منست
این به من ارث رسید از پدرم طابَ ثراه
۱۵بیجهت اخم مکن، تند مرو، زشت مگو
که چو من بهرِ تو پیدا نشود خاطرخواه
۱۶بهر من کج کنی ابرو، برو ای چشمسفید
وه چه بیجا غلطی شد برو ای چشمسیاه
۱۷که تو را گفت که در کوچه سلامم نکنی؟
که تو را گفت که باید نروی با من راه؟
۱۸آن که گوید بگریز از من و با او بنشین
خواهد از چاله برون آیی و افتی در چاه
۱۹آن رفیق تو ترا مصلحتِ خویش آموخت
به خدا میبرم از دستِ رفیق تو پناه
۲۰کیست جز من که خورد باطناً از بهر تو غم
کیست جز من که کشد واقعاً از بهر تو آه
۲۱کیست جز من که اگر شهر پر از خوشگل بود
او همان شخصِ تو را خواهد الا للّه
۲۲کیست اُستادتر از من که کَماهی داند
که چه اُستادی در خِلقتِ تو کرد الله
۲۳کیست جز من که زند یک مهِ آزاد قلم
و آورد پیشِ تو شهریّۀ خود آخِرِ ماه
۲۴دورِ پیری را با محنت و سختی سپرد
که تو ایّامِ جوانی گذرانی به رِفاه
۲۵فیالمثل گر سر و پای خود او مانَد لُخت
کُلَه و کفش خَرَد بهرِ تو با کفش و کلاه
۲۶من همان صورتِ زیبایِ تو را دارم دوست
مطمئن باش که در من نبُوَد قوۀ باه
۲۷به هوایِ تو کنم گردشِ باغِ ملّی
به سراغ تو روم مقبرۀ نادر شاه
۲۸کوهسنگی را در راهِ تو بر سینه زنم
سنگ بر سینه زدن بهتر از این دارد راه
۲۹خواهی امروز به من اخم کن و خواهی نه
عاقبت رام و دلارامِ منی خواه نخواه
۳۰حاضرم دکّهٔ پالودهفروش دمِ ارگ
با تو پالوده خورم من که نخوردم با شاه
۳۱با درشکه بَرَمَت تا گُلِ خَطمی هر روز
چه کنم نیست در این شهر جز این گردشگاه
۳۲گر دهد ره پدرِ دانش و صَدرالتُجّار
با تو آسوده توان بود شبی در نو چاه
۳۳باش بینی که تو خود سویِ من آیی با میل
گرچه امروز به من میگذری با اکراه
۳۴باش بینی که وِفاقِ من و تو زایل کرد
مثل «وافَقَ شَنّ طَبَقَه» از اَفواه
۳۵شکرِ امروز بکن قدرِ محبّان بشناس
من نگویم که در آخِر چه شود وا اَسَفاه
۳۶دید خواهی که تو هم مثل فلانالدوله
خط برآوردهای از گِردِ بُناگوشِ چو ماه
۳۷لاجَرَم مهر کنی پیشه و پیش آری چبر
بوسد بشماریم از لطف ز یک تا پنجاه
۳۸کج مرو لج مکن ایرج مشو آقایی کن
چاکرانت را نیکوتر از این دار نگاه
۳۹گاهی احوالِ مرا نیز بپرس از دمِ در
گاهی از لطف مرا نیز ببین در سرِ راه
۴۰نه چو من عاشقی افتد نه چو تو معشوقی
هر دو بیشبهه نداریم شَبَه از اشباه
۴۱گر به دریا شوی اندر دل تَحتُ البَحری
یا روی در شکم زیپلَن بر قلۀ ماه
۴۲ور روی در حرمِ قُدس تحصُّن جویی
عاقبت مالِ منی مالِ من اِن شاءَاللّه
۴۳