پدرش گفته که با من ننشیند پسرش
مُردَم از غصّه خدا مرگ دهد بر پدرش
۱گر بمیرد پدرش جایِ غم و ماتم نیست
زنده ام من، بنوازم ز پدر خوبترش
۲لَله را نیز اگر دست به سر میکردم
خوب میشد که کشم دست اُبُوَّت به سرش
۳بعدِ مرگِ پدرش کارِ لَله آسانست
به دهن کوبم اگر حرف زند مشتِ زرش
۴لَله ها قاطِبةً راهبرِ اطفالند
گر دهم سیم کجا خود نشود راهبرش؟
۵مادرش بیخبر از عالَمِ ما خواهد بود
گر نسازد لَله از عالَمِ ما باخبرش
۶باید از فتنۀ دورِ قمرش داشت نگاه
تا نگهدار شود فتنۀ دورِ قمرش
۷گر خداوند اجابت کند این دعوتِ من
بزند دستِ قضا دستِ قضا بر کمرش
۸دور و نزدیک خبردار شوم از حالش
حاضر آیم به بَرَش چون شنوم مُحتَضَرش
۹چهره غمناک کنم، جامهٔ جان چاک کنم
گریه آغاز کنم چون رفقای دگرش
۱۰داستان ها کنم از دوستیِ آن مرحوم
قصّهها سر کنم از خوبیِ خلق و سِیَرَش
۱۱تا نگویند تو را با پسرِ غیر چه کار
مادرش را به زنی گیرم و گردم پدرش
۱۲باش تا در اثرِ تربیتِ من بینی
چند سالِ دگرش صاحبِ چندین هنرش
۱۳حسن خوبست اگر کامِ دل از وی گیری
ثمرش چیست درختی که نچینی ثمرش؟
۱۴ساده را باید یک موی نباشد به سرین
ظرفِ مودار اگر مفت دهندش، مَخَرش
۱۵همچنان گر دو شبانروز نیابی خورشی
هر غذایی که در او موی ببینی مَخُورش
۱۶