ملکا با تو دگر دوستیِ ما نشود
بعد اگر شد شده است ، امّا حالا نشود
۱بنشسته است غباری ز تو در خاطر من
که بدین زودی از خاطر من پا نشود
۲دلم از طیبت پررَیبَتِ تو سخت گرفت
تا شکایت نکنم از تو دلم وا نشود
۳خواهی ار رفع کدورت شود از خاطر من
عذر خواهی بکن البّته وَاِلّا نشود
۴گرچه در دولت مشروطه زبان آزاد است
لیک رازِ رفقا باید افشا نشود
۵غزلی گفتم و کلکِ تو مرا رسوا کرد
گرچه هرگز هنریمردمْ رسوا نشود
۶اسمِ نان بردم و گفتی تو که نانِ دگران
همچو نانی که خورد حضرتِ والا نشود
۷محرمانه دو سه خط زیر غزل بنوشتم
گفتم این راز ز کلکِ تو هویدا نشود
۸سِرِّ من فاش نمودی تو و تقصیرِ تو نیست
شاعری شاعر از این خوب تر اصلا نشود
۹من جوابِ تو به آیینِ ادب خواهم داد
تا میانِ من و تو معرکه بر پا نشود
۱۰تو هنرمندی و من نیز ز اهل هنرم
در میانِ دو هنرمند مُعادا نشود
۱۱تو کسی هستی کاندر هنر و فصل و کمال
یک نفر چون تو در این دنیا پیدا نشود
۱۲شاهدِ علم و ادب چون به سرای تو رسید
گفت جایی به جهان خوشتر از اینجا نشود
۱۳هر که بیتی دو به هم کرد و کلامی دو نوشت
با تو در عرضِ ادب همسر و همتا نشود
۱۴نه مَلِک گردد هر کس که به کف داشت قلم
با یکی جِقّهٔ چوبینه کسی شا نشود
۱۵نشود سینۀ تو تنگ ز گفتارِ عدو
سیل هرگز سببِ تنگیِ دنیا نشود
۱۶غم مخور گر نبود کارِ جهانت به مُراد
کارِ دنیا به مُراد دلِ دانا نشود
۱۷رفت مطلب ز میان ، صحبت ما از نان بود
غیر از این صحبت در مملکتِ ما نشود
۱۸نان نمی گویم خوبست ولی بد هم نیست
همه خواهیم که بهتر شود امّا نشود
۱۹ای که بودی دو سه مه پیش در این ملک خراب
نان نبود آنچه تو می خوردی حاشا نشود
۲۰نان از این تُردتر و خوب تر و شیرین تر
نان سنگک که دگر پشمک و حلوا نشود
۲۱این که طَیبت بُوَد امّا به حقیقت امروز
زحمت خواجۀ ما باید اِخفا نشود
۲۲باز ما شاکر و ممنونیم از شخصِ وزیر
کرد کاری که برای نان بَلوا نشود
۲۳شاه اگر محتکری چند به دار آویزد
کارِ ارزاق بدین سختی گویا نشود
۲۴ور ز نانواها یک تن به تنور اندازد
دمِ نانوایی این شورش و غوغا نشود
۲۵تا سیاست نبود در کار ، این کار درست
به خداوند تبارک و تعالی نشود
۲۶ما همین قدر ز ممتاز تمنّا داریم
غافل از گندم تا آخر جوزا نشود
۲۷بس کن ایرج سخن از نان وز جانان می گوی
کار این ملک فره یا بشود یا نشود
۲۸