برآمد بامدادان مِهرِ انور
جهان را کسوتِ نو کرد در بر
۱تو پنداری که زرّین شاهبازی
همی گسترد در صحنِ فلک پر
۲و یا از بهرِ اثباتِ رِسالت
کفِ موسی همی شد ز آستین دَر
۳و یا گویی عروسی ماهرخسار
شبِ دوشینه بر سر داشت معجر
۴کنون برداشت از سر معجرِ خویش
جهان از طلعتِ او شد منوّر
۵و یا گویی که در این جشنِ فیروز
فلک افروختستی مشعلِ زر
۶و یا تا عود سوزند اندر این بزم
سپهر افروخته زرّینه مجمَر
۷چنین روز و چنین عیدِ مبارک
که آمد امر بَلِّغ بر پِیَمبَر
۸نَبی اندر غدیرِ خُم برافراشت
جهازِ چار اشتر جایِ مِنبَر
۹برآمد بر فراز آن و بگرفت
به دست خویش اندر دستِ حَیدَر
۱۰همه بر گِرد او گردیده انبوه
گروهِ بیشمار و خیلِ بیمر
۱۱همه تفویض کرد امرِ وِلایت
به ابنِعمّ و در معنی برادر
۱۲بهپا شد جشنِ این عیدِ همایون
برایِ عَقدِ یک تابندهگوهر
۱۳نه یک تابندهگوهر بلکه باشد
به برج خسروی رخشندهاختر
۱۴نه یک رخشندهاختر بلکه باشد
ز نسل سلطنت فرخندهدختر
۱۵یکی دختر که باشد پردهدارش
هزاران چون کَتایون دُختِ قیصر
۱۶یکی با عفّت و آزرم دُختی
که صد آزرمدُخت او راست بر در
۱۷همایوندختری کو را نباشد
همایوندخترِ فعفور همسر
۱۸ز نسلِ پاکِ فرّخزاد و او را
چو فرّخزاد خدمت خدمتگار بیمر
۱۹سزد گر آینهدارش بُوَد مِهر
که باشد دختِ پاکِ شه مظفَّر
۲۰ولیعهدِ شهنشه ناصرالدّین
بلنداختر خدیوِ عدلپرور
۲۱وجودش گشته از رحمت مرکّب
سرشتش گشته از رأفت مخمّر
۲۲هم از روزِ ازل بنموده ایزد
صفاتش را یک از دیگر نکوتر
۲۳مر او را خوشتر و فرخندهتر کرد
ز منظر مخبَر و مخبَر ز مَنظَر
۲۴ز چاکرزادگان خویش بگزید
همی این شهریار دادگستر
۲۵رضاخان آن حسامالملک را پور
که کرده جَدّ به جَدّ خدمت به کشور
۲۶از آن بگزید تا او را سپارَد
یگانهگوهری پاکیزهگوهر
۲۷بدو بسپرد رخشانگوهرِ خویش
چو دید او را سزاوار است و درخوَر
۲۸بدو بسپرد تا گردد مرا او را
برایِ خاندان تا حشر مفخر
۲۹پدر اندر پدر خدمت نمودند
به سابق هم به کشور هم به لشکر
۳۰پسر اندر پسر خدمت نمایند
به لاحق هم به لشکر هم به کشور
۳۱بود مهمانپذیرِ این نکو جشن
امیری پای تا سر دانش و فر
۳۲امیری دستگیرِ هر چه محتاج
امیری دستیارِ هر چه مُضطَر
۳۳چو او بخشش نماید از خجالت
شود احمر به گونه بحر اَخضَر
۳۴به زیر سایۀ شه باد هموار
نهالِ عزّتِ او تازه و تر
۳۵