دیدم و گفتم نادیدهاش انگار کنم
دل سودا زده نگذاشت که این کار کنم
۱غیر معقول بود منکرِ محسوس شدن
من از این یاوه سُراییها بسیار کنم
۲با پسر مشدیی افتاده سر و کار مرا
که بنتوانم ازو ترک سر و کار کنم
۳تا مگر روزی از خانه به بازار آید
صبح تا اوّل شب خانه به بازار کنم
۴بینم از دور و مرا رعشه بر اندام افتد
تکیه از سستی اعصاب به دیوار کنم
۵اندر آن حال گر انگشت مرا قطع کنند
خبرم نیست که آخی ز دلِ زار کنم
۶ور سگ هار به من حمله کند در آن حال
قدرتم نی که هزیمت ز سگ هار کنم
۷ور ذنوبم همه بخشند به یک استغفار
نیست قدرت به زبانم کِاستغفار کنم
۸کشفِ اسرارِ مرا خواهد اگر غمّازی
بیگمان پیشش کشفِ همه اسرار کنم
۹الغرض سخت گرفتارم و مینتوانم
تاش بر خویش کم و بیش گفتار کنم
۱۰نبود شاعر و شاعر طلب و شعرشناس
که سرش گرم و دلش نرم به اشعار کنم
۱۱نه منجم که نهم شرم و حیا را به کنار
پیش خورشید رخش صحبت اقمار کنم
۱۲کیمیا گر نبود کز پی مشغولی او
صحبت از شمس و قمر ، ثابت و سیّار کنم
۱۳مشدی و قلدر و غدّارْست این تازه حریف
من چه با مشدی و با قلدر و غدّار کنم
۱۴اینقدر هست که گاهی روم از دنبالش
سیر و نظّاره بر آن قامت و رفتار کنم
۱۵گویم آهسته که قربان تو گردد جانم
تا بگوید که چه می گفتی، انکار کنم
۱۶چه کنم چاره جز انکار در آن موقع نیست
به آژان گوید اگر بیشتر اصرار کنم
۱۷گر برآشوبد و کوبد لگدی بر شکمم
چه کنم درد دل خود به که اظهار کنم؟
۱۸ور زند سیلی و از سر کلهم پرت شود
خویش را در سر کو سخرهٔ نُظّار کنم
۱۹ور برد دست به شِشلول و به من حمله کند
زهره در بازم و زَهراب به شلوار کنم
۲۰شرح این واقعه را گر به جراید ببرند
شُهره خود را به سَفَه در همه اقطار کنم
۲۱گر رئیس الوزرا بشنود این قصّۀ من
بعد با او به چه رو باید دیدار کنم؟
۲۲ور یکی از وزرا بیند و لبخند زند
این تعنّت به چسان بر خود هموار کنم
۲۳مر مرا منصب و ادرارْست از دولت و من
بایدم قطع ید از منصب و ادرار کنم
۲۴من از ابناء ملوکم، نتوانم که سلوک
با پسر مشدیِ ولگردِ ولنگار کنم
۲۵حضرت والا گویند و نویسند مرا
حفظِ این مرتبه را باید بسیار کنم
۲۶مر مرا اهل هنر ز اهلِ ادب میدانند
خویش را در نظرِ اهل ادب خوار کنم؟
۲۷نسب از دودهٔ قاجار برم، میباید
فکر خوشرویی از دودهٔ قاجار کنم
۲۸پسر شاه سزاوارِ من و عشق منست
نه سزاوار بود تَرکِ سزاوار کنم
۲۹خانۀ او را تا خانۀ من راه بسیست
فکر همسایۀ دیوار به دیوار کنم
۳۰من که اهل قلم و دفتر و نردم، ز چه روی
آشتی با پسری مشدی و بی عار کنم؟
۳۱او همه رامش در خانۀ خَمّار کند
من چسان رامش در خانۀ خَمّار کنم
۳۲روی سکّوی فلان کافه خورم با او چای
در دکانِ چلویی با او ناهار کنم
۳۳لاس با زنها در کوچه و بازار زنم
نَقل خود نُقلِ سر کوچه و بازار کنم
۳۴دمِ هر معرکهای رحلِ اقامت فکنم
سیرِ قوچ و کَرَک و خرس و بز و مار کنم
۳۵چپق و کیسه نهم جیب و چپقکش گردم
ترک این عادت دیرینه به سیگار کنم
۳۶گرچه در پنج زبان افصحِ ناسم دانند
به علی من کَرِتَم شیوۀ گفتار کنم
۳۷نشده پشت لبش سبز، بدان جفتِ سبیل
گویم و در قَسَم کذبِ خود اصرار کنم
۳۸آبرو را بگذارم سرِ این پارۀ دل
بهر لختی جِگرک سفره قلمکار کنم
۳۹عاشقی کار سری نیست که سامان خواهد
من سر و سامان چون در سر این کار کنم؟
۴۰با چنین مشدی آمیزشِ من عار منست
من همه دعویِ أَلنّار وَ لَاالعار کنم
۴۱عاشق بچّهٔ مردم شدن اصلا چه ضرور؟
من چرا بی سببی خود را آزار کنم
۴۲چشمِ او باشد اگر نرگسِ شهلا گو باش
من ز تیمار چرا خود را بیمار کنم؟
۴۳او اگر دارد موی سیه و روی سفید
من چرا روز خود از غصه شبِ تار کنم
۴۴این همه روده درازی شد و شاه اندازی
بایَدَم فکرِ پسر مشدیِ طَرّار کنم
۴۵عشق شیریست قوی پنجه و خونخوار و خطاست
پنجه با شیر قوی پنجه و خونخوار کنم
۴۶کار دشوار بود، لیک مرا میباید
حیلتی از پی آسانیِ دشوار کنم
۴۷گر گشاید گره از کار به جادوی و به سِحر
سالها خدمتِ جادوگر و سَحار کنم
۴۸او نه یاریست کز او صرفنظر بتوان کرد
من نه آن مار که بیم از سخط غار کنم
۴۹خواهم ار کار بگردد به مراد دل من
به مراد دل او باید رفتار کنم
۵۰مشدی من خرکِی دارد رهوار و مراست
که روم فکر خری مشدی و رهوار کنم
۵۱از برای خَرم از مخمل و قالیِ فی الفور
تُشَک و پالان آماده و طیّار کنم
۵۲از سپید و سیه و زرد و بنفش و قرمز
به گَل و گردن او مهرهٔ بسیار کنم
۵۳دُم و یالش را از بهر قشنگی دو سه بار
به حنا گیرم و گلناریِ گلنار کنم
۵۴عصرها باید تغییر دهم شکل و لباس
خویش را همزی با آن بتِ عیّار کنم
۵۵کُله پوست نهم کَلّهٔ سر مشدیوار
از قَصَب، شال و ز ابریشم، دستار کنم
۵۶مَلِکی پوشم از آن ملکیهای صحیح
پیشِ مشدیها خود را پر و پادار کنم
۵۷گیرم از مرجان تسبیح درازی در دست
بند و منگوله ز ابریشم زر تار کنم
۵۸یک عبای نو بوشهری اعلا بر دوش
آستر تافته یا مخملِ گلدار کنم
۵۹کیسه را پر کنم از اشرافی و اَمپِریال
جای زر خاک به دامان طلبکار کنم
۶۰چو رود یار همه عصر سویِ قصر مَلِک
من هم البته همه عصر همین کار کنم
۶۱روم آنجا ولی از راه نه، از بیراهه
کار را باید پوشیده ز انظار کنم
۶۲چون رسیدم خر خود پیش خر او بندم
خود به تقریبی جا در بر آن یار کنم
۶۳روز اول طرف او نکنم هیچ نگاه
من همه کار به اسلوب و به هنجار کنم
۶۴پای روی پا انداخته با صوتِ جَلی
قهوهچی را به بر خویشتن احضار کنم
۶۵شربت و بستنی و قهوه و چایی خواهم
گرچه بی میل بُوَم خواهش هر چار کنم
۶۶یک دو روزی نکنم هیچ تعارف با او
ور کنم مختصر و سرد و سبکبار کنم
۶۷وقت برخاستن از جیب کشم کیسه برون
هر چه اندر ته کیسهست نگونسار کنم
۶۸اشرفی ها را بر دیدۀ او بشمارم
بعد یک مبلغ بر قهوهچی ایثار کنم
۶۹من نپرسم که چه دادی و چه قیمت خواهی
جای صرف دو دِرَم بذل دو دینار کنم
۷۰خر به زیر آرم و بنشینم و آیم سوی شهر
یک دو روز این عمل خود را تکرار کنم
۷۱تا پسر مشدی ما بر سر گفتار آید
طرح یک مکری چون مردم مکار کنم
۷۲روزی افسار الاغم را بندم به درخت
گرهش سستتر از عهد سپهدار کنم
۷۳خر من برکشد افسار و جَهَد بر خر او
محشر خر که شنیدی تو پدیدار کنم
۷۴دو خر افتند به هم بنده میانجی گردم
کار میر آخور و اقدام جلودار کنم
۷۵خر خود را لگدی چند زنم بر پک و پوز
به خر او چو رسم نازش و تیمار کنم
۷۶عاقبت کار چو تنها نرود از پیشم
صاحب آن خر دیگر را اِخبار کنم
۷۷به همین شیوه میان خود و آن خوب پسر
پایۀ صحبت و الفت را سُتوار کنم
۷۸گر بپرسد ز من آن شوخ که این خر خرِ تست
پیشکش گویم و در بردنش اصرار کنم
۷۹بعد از آن چای چو آرند نهم خدمتِ او
عرضِ خدمت را شایسته و سرشار کنم
۸۰پشت چایی چپقی چند به نافش بندم
هم در آن لحظه منش واقف اسرار کنم
۸۱کم کم این دوستی از قصر کشد تا خانه
خانه را از رخ او غیرتِ فرخار کنم
۸۲از قضا گر خر او لنگ شد و بارش ماند
خر بدو بخشم تا بارش را بار کنم
۸۳