شد فصل بهار و گُل صلا داد
بر چهرۀ خوب خود صفا داد
۱بادِ سحری ز آشنایی
پیغام وفا به آشنا داد
۲بلبل ز فراق چند ماهه
باز آمد و شرح ماجرا داد
۳افسوس که جای توست خالی
ای خانم دُرة المعالی!
۴آوخ که بهار ما خزان شد
آن روی چو گُل ز ما نهان شد
۵خوناب جگر ز فُرقت تو
از چشمۀ چشم ما روان شد
۶بلبلصفت از فراق رویت
در باغ، نصیب ما فَغان شد
۷افسوس که جای توست خالی
ای خانم دُرة المعالی!
۸گرییم ز درد اشتیاقت
سوزیم در آتش فراقت
۹جفت المیم و یار اندوه
بینیم ز دوستان چو طاقت
۱۰گوییم ز روی درد و حسرت
آییم چو بی تو در وِثاقت
۱۱افسوس که جای توست خالی
ای خانم دُرة المعالی!
۱۲از ما چه خلاف دیده بودی؟
کاین گونه مفارقت نمودی؟
۱۳سر رشتهٔ اتحاد ما را
رفتی و ز دست ما ربودی
۱۴جای تو به روی چشم ما بود
در خاک سیه چرا غنودی؟
۱۵افسوس که جای توست خالی
ای خانم دُرة المعالی!
۱۶