کرم گسترا عاجز و مضطرم
بگستر سحاب کرم بر سرم
۱به عجز و ضعیفی و پیریم بین
ز اسباب قوت فقیریم بین
۲نه دستی که کاری برآید ازو
نه پایی که راهی گشاید ازو
۳به بخشایش و لطف دستی گشای
ببخشا بر این پیر بی دست و پای
۴جوانی که با دل سیاهی گذشت
به موی سیه در تباهی گذشت
۵سیه مویی از من چو برتافت روی
تو نیز از دل من سیاهی بشوی
۶چو شد مویم از نور پیری سفید
مگردان ز نور خودم ناامید
۷دلم را که آمد سیاهی پسند
ز «نور علی نور» کن بهره مند
۸سیاهی دل شد مرا تو به توی
به دل رفت گویی سیاهی ز مو
۹بسی در دل این آرزو آیدم
که از دل سیاهی به مو آیدم
۱۰ز موی سفید خودم در حجاب
کنم از سواد دل آن را خضاب
۱۱گرفتم که از دل شود مو سیاه
چگونه کنم راست پشت دوتاه
۱۲چنان مانده ام در نماز خضوع
که نایم دگر با قیام از رکوع
۱۳زمانه کمان وار پشتم شکست
ز تا سرکشم بر آن چله بست
۱۴کنون می کشم زین کمان تیر آه
هدف می کنم سینه مهر و ماه
۱۵چه حاصل ازین تیر گردون گذر
چو هرگز نشد صید کامی شکار
۱۶نیندازم آن را ز شست هوس
غرض چیست از آنم تو دانی و بس
۱۷نخواهم ز تو خلعت خسروی
کزان گرددم پشت دولت قوی
۱۸نخواهم ز تو علم و فضل و هنر
کز افضال و احسان شوم بهره ور
۱۹نخواهم ز تو شغل اهل صلاح
کزان گرددم حور و جنت مباح
۲۰دلی خواهم از تو پر از درد و داغ
کش از غیر درد تو باشد فراغ
۲۱دلی خواهم آزاده از تاب و پیچ
در او غیر یاد تو نگذشته هیچ
۲۲دلی خواهم از هر غم و درد پاک
زاندوه نایاب تو دردناک
۲۳که تا کنج نابود منزل کنم
ز عالم همه رو در آن دل کنم
۲۴کنم نیست نقش کم و بیش را
در آن نیستی گم کنم خویش را
۲۵کشم سر به جلباب گم بودگی
ز گم بودگی یابم آسودگی
۲۶چو ماهی شوم غرق دریای ژرف
زبان را فرو بندم از صوت و حرف
۲۷برم ره به جایی سخن مختصر
که باشم ز نوی و کهن بی خبر
۲۸تو بینی به من خویشتن را نه من
تو گویی به من این سخن را نه من
۲۹نیایم دگر باز ازان نیستی
شوم مخزن راز ازان نیستی
۳۰بدین پایه جامی کسی یافت دست
که در بند هستی نشد پای بست
۳۱ز ناقص فروغان نظر برگرفت
فروغ از چراغ پیمبر گرفت
۳۲