چو آمد به سر نوبت قال و قیل
فرو کوفت طبال طبل رحیل
۱نقیبان نهادند مهد زرش
به پشت هیونان که پیکرش
۲هیونان هامون بر کوه فر
وز آن مهد کوهانشان کوه زر
۳به روز سفید و به شام سیاه
امیران لشکر امینان راه
۴ز جور زمن آه برداشتند
به سوی وطن راه برداشتند
۵دو منزل یکی کرده می تاختند
به تن های آزرده می ساختند
۶شتابان نه شب را شمردند شب
نه از روز کردند روزی طلب
۷پس از چند گاهی ازان راه سخت
به اقلیم خویش اوفکندند رخت
۸رسید این خبر رومیان را به گوش
رساندند بر اوج گردون خروش
۹شدند از پی مصریان زین سخن
همه گازران جامه بر نیل زن
۱۰به اسکندریه درون مادرش
که بودی فروغ خرد رهبرش
۱۱چو بشنید این قصه سینه سوز
شد از شعله آه گیتی فروز
۱۲ز رشح دل و دیده در خون نشست
ز سر منزل صبر بیرون نشست
۱۳همی خواست تا جیب جان بردرد
گریبان تاب و توان بردرد
۱۴کند همچو شب معجر صبح زنگ
ز دست فلک سینه کوبد به سنگ
۱۵به ناخن خراشد رخ تازه را
کند تازه از خون دل غازه را
۱۶به زخم طپانچه در آن داوری
سمن را دهد رنگ نیلوفری
۱۷کند موی مشکین ز سر تارتار
کند مویه بر خویشتن زارزار
۱۸بیندازد از تن حریری لباس
کند طوق گردن ز پشمین پلاس
۱۹ولی کرد مکتوب اسکندری
در آن شیوه و شیونش یاوری
۲۰به مضمون مکتوب او کار کرد
به صبر و خرد طبع را یار کرد
۲۱بفرمود تا اهل آن مرز و بوم
چه از شام و مصر و چه از روس و روم
۲۲برفتند مستقبل لشکرش
به گردن نهادند مهد زرش
۲۳نهفتند دلها پر اندوه و رنج
در اسکندریه به خاکش چو گنج
۲۴چو از شغل دفنش بپرداختند
حکیمان خردنامه ها ساختند
۲۵ز گنج خرد گوهر افشاندند
پس پرده بر مادرش خواندند
۲۶چو در پرده کردند با او خطاب
ز پرده شنیدند نیکو جواب
۲۷