چو خامش شد آن پیر یزدان شناس
نهاد آن دگر یک سخن را اساس
۱که ای بانوی این مسدس سرای
نیارد چو تو بانویی کس به جای
۲سکندر گرت تافت دامن ز کف
خداوند وی بادت از وی خلف
۳تسلی کسی را دهد حق شناس
که در حق یزدان بود ناسپاس
۴ز محنت غباری اگر بگذرد
به دامان عیشش گریبان درد
۵به پایش اگر نیش خاری خلد
ز شاخ رضا دست دل بگسلد
۶ولی بختیاری که توفیق یافت
ز خوان رضا نقل تحقیق یافت
۷قضا گر بر او خنجر بیم زد
دم از بردباری و تسلیم زد
۸نه از تیر تقدیر آهی کشید
نه جز راه تسلیم راهی گزید
۹چه محتاج تعلیم دانندگان
به سر حد دانش رسانندگان
۱۰به این دین و دانش که دادت خدای
زبان را به شکر خدای برگشای
۱۱