حکیم چهارم چو گفت آنچه گفت
ز باغ دل پنجم این گل شگفت
۱که ای گلبن باغ شاهنشهی
که مانده ست دامانت از گل تهی
۲اگر کرد گل سست پیوندیی
به یاد ویت باد خرسندیی
۳کسی را که شد میوه دل ز دست
ز فوت گلی شاخ عیشش شکست
۴ز پند حکیمان شود صبر کیش
نهد عقل راه تسلیش پیش
۵تو را این تسلی ز یزدان رسید
به کام تو این طعمه زان خوان رسید
۶دلت روشن از نور الهام اوست
تمتع کش از فیض انعام اوست
۷حکیمان چو این نکته دریافتند
ز تسکین تو روی برتافتند
۸ز مشرق چو طالع شود آفتاب
چه پرتو دهد مشعل خانه تاب
۹روان سکندر ز تو شاد باد
به روح جنان روحش آباد باد
۱۰به عز دو گیتیت بادا کفیل
ثنای جمیل و ثواب جزیل
۱۱