پی راحت جان آگاه خویش
مهیا کند توشه راه خویش
۱فن خویش نیکی کن ای نیک زن
که به گر بود نیک زن نیک فن
۲همه کارها را به یزدان گذار
که بیرون ز تقدیر او نیست کار
۳سکندر به شاهی ازو راه یافت
به توفیق او جان آگاه یافت
۴ز عالم نه از بهر سختیش برد
به فیروزی و نیکبختیش برد
۵نگویم که بر مردنش صبر کن
که بر نزد خود بردنش صبر کن
۶به صبر ار برآید تو را نام نیک
دهد نام نیکت سرانجام نیک
۷نگین دار این چرخ فیروزه فام
پی نام نیکو بود والسلام
۸ارسطو گهر سنج یونان زمین
که بر گنج یونانیان بود امین
۹چو کلکش سر گنج حکمت شکافت
سکندر ازو یافت نقدی که یافت
۱۰ز مرگ سکندر چو آگاه شد
دلش همدم ناله و آه شد
۱۱پس از عنبرین خامه پیراستن
به نام خدا نامه آراستن
۱۲ز خونابه دل سیاهی سرشت
سوی مادرش عذرخواهی نوشت
۱۳که بایستی از فرق پا کردمی
به خاک حریم تو جا کردمی
۱۴درین ماتم از دیده خون راندمی
به تسکین دردت فسون خواندمی
۱۵ولی ضعف پیریم بسته ست پای
نیارم که یک گام جنبم ز جای
۱۶سکندر که سلطان آفاق بود
به سلطانی اندر جهان طاق بود
۱۷اگر چه ازین تنگنا رخت بست
مخور غم که رخت از سر تخت بست
۱۸به رخ پرده شرمساری نرفت
به کام حسودان به خواری نرفت
۱۹نه از نادرستان شکستن رسید
نه از ناکسان زخم دستش رسید
۲۰به تیغ قضای خداوند پاک
که باشد روان از سمک تا سماک
۲۱به شاهی و فرماندهی جان سپرد
به جز بر همه خلق سلطان نمرد
۲۲که رسته ست ازین درد تا او رهد
که جسته ست ازین داغ تا او جهد
۲۳درین باغ یک شاخ و یک برگ نیست
که لرزنده از صرصر مرگ نیست
۲۴اگر مرده افتاده تیر اوست
وگر زنده در بند تدبیر اوست
۲۵گذشته ازو خفته در زیر خاک
و زو مانده آینده در ترس و باک
۲۶چه نامهربانی که گردون نکرد
که یکسر ازین حلقه بیرون نکرد
۲۷اگر شه و گر کمترین چاکر است
گذارش در آخر بر این چنبر است
۲۸خوشا حال آن زیرک پند گیر
که از مرگ غیر است عبرت پذیر
۲۹ز مرگ کسانش رسد زندگی
کند زندگی صرف در بندگی
۳۰